داستان کوتاه "گشت و گذار در عالم حافظه پریشی " اثر اُ.هنری

بستن


گشت و گذار در عالم حافظه پریشی

 

آن روز صبح، من و همسرم ماریان، دقیقاً مثل همیشه از هم جدا شدیم. او دومین فنجان چای اش را روی میز گذاشت و مرا تا جلوی در بدرقه کرد. جلوی در پرز نامرئی یقه ام را تکاند (همان کاری که تمام زنان جهان برای اعلام مالکیت خود می کنند) و دستور داد که مراقب سرماخوردگی ام باشم. من سرما نخورده بودم. در این مراسم بی پایانش، هیچ چیز تازه و غافلگیر کننده ای وجود نداشت. با شلختگی همیشگی اش سنجاق شال گردنم را که مرتب بود کج و کوله می کرد و وقتی در را می بستم صدای پایش را شنیدم که به طرف چای سردش بر می گشت. وقتی به راه افتادم هیچ تصور یا دلشوره ای از آنچه اتفاق افتاد نداشتم. حمله، ناگهان به سراغم آمد.

چند هفته ای بود که شب و روز روی پروندۀ حقوقی بسیار مهم و مشهوری مربوط به راه آهن کار می کردم و با موفقیت از پس آن برآمده بودم. سال ها بود که وضع بر همین منوال بود و من بی هیچ وقفه و به طور طاقت فرسایی کار می کردم. یکی دوبار دوستم دکتر «والنی» در این مورد هشدار داده بود.

روزی گفت:«بلفورد. اگر استراحت نکنی، دیر یا زود متلاشی می شوی. مطمئن باش یا اعصابت به هم می ریزد یا مغزت. تا حالا شده هفته ای یک بارخبری از حافظه پریشی در روزنامه ها نخوانده باشی؟ این که یک نفر بی نام و نشان از حافظ پریشی در روزنامه ها نخوانده باشی؟ این که یک نفر بی نام و نشان این طرف و آن طرف می رود و گذشته و هویتش را به یاد نمی آورد. خب تمام این ها به خاطر لختۀ خون کوچکی در مغز است که از نگرانی یا کار اضافی ناشی می شود.»

من گفتم: «همیشه فکر می کردم این جور لخته ها فقط در مغز گزارشگران روزنامه ها پیدا می شود.»

او گفت: «به هر حال این بیماری وجود دارد و تو هم به یک تغییر یا استراحت نیاز داری. تمام فکر و ذکرت شده دادگاه، دفتر کار و خانه. تو حتی برای تنوع و تفریح هم کتاب های حقوق می خوانی. ببین بلفورد، بهتر است این هشدار مرا جدی بگیری.»

من در دفاع از خود گفتم: «چه می گویی دکتر؟ شب های پنج شنبه، من و همسرم کارت بازی می کنیم. یک شنبه ها ماریان نامه های هفتگی مادرش را برایم می خواند. تازه، این که کتاب های حقوقی باعث تفریح و تنوع نمی شوند جای بحث دارد.»

آن روز صبح، قدم زنان به سخنان دکتر والنی فکر می کردم..

اتفاقاً سرحال و شاداب هم بودم و شاید سرحال تر از همیشه.

از خواب بیدار شدم. صندلی تنگ واگن قطار، ماهیچه هایم را سفتو خشک کرده بود. سرم را بالا آوردم و کمی فکر کردم. بعد از مدتی پیش خود گفتم: «من باید اسمی داشته باشم.» جیب هایم را گشتم. هیچ چیز نبود؛ نه کارتی، نه نامه ای، نه روزنامه یا حتی دست نوشته ای . اما در جیب کتم نزدیک به سه هزار دلار اسکناس پیدا کردم. با خودم گفتم: «البته باید کسی باشم.» و بار دیگر به فکر فرو رفتم.

واگن پر از مسافر بود. با خودگفتم میان این ها حتماً آدم های جالب توجهی پیدا می شود چون سرحال و شوخ طبع بودند و با هم گرم و صمیمی صحبت می کردند. یکی از آنها که مردی جوان، قوی هیکل و عینکی بود و بوی دارچین و گل صبر زرد می داد، دوستانه سرتکان داد و آمد کنارم نشست و تای روزنامه اش را باز کرد. در طول مسیر، گاه دست از خواندن می کشید و مثل همۀ مسافرها با من دربارۀ امور روزمره صحبت می کرد. فهمیدم می توانم با او راجع به برخی مسائل سخن بگویم.

یکی بار به طور کامل به طرفم چرخید و گفت: «قطعاً شما هم یکی از ما هستید. این موقع سال، خیلی ها از غرب به شرق می روند. خوشحالم که این مجمع را در نیویورک برگزار می کنند. تا حالا به شرق نرفته ام . اوه.... راستی اسم من آرپی بولدر است، از هیکوری گراو، میسوری.»

با این که آمادگی نداشتم، به گونه ای اضطراری به خودم فشار آوردم. حالا باید برای خودم اسمی انتخاب می کردم و به سرعت نوزاد، بزرگسال و پدر می شدم. حواسم به کمک مغز کندم آمد. عطر تند مسافر بغلی باعث شد چیزی به ذهنم خطور کند. نگاهی به روزامه اش انداختم و چشمم به آگهی بزرگی افتاد که باعث نجاتم شد.

با خیالی راحت و آسوده گفتم: «اسم من ادوارد پینک همر است. داروساز هستم و خانه ام در کورنوپولیسِ کانزاس است.»

هم صحبتم با خو شرویی گفت: «میدانستم داروسازید. این را از انگشت سبابۀ پینه بسته تان فهمیدم. خب لابد خیلی دستۀ هاون را می کوبید.البته شما نمایندۀ مجمع ملی ما هستید.»

من با تعجب پرسیدم: «این ها همه داروسازند؟»

-    بله، این قطار از غرب آمده، این ها همه داروسازهای هم سن و سال شما هستند. راستش من فکر خوبی برای ارائه در این مجمع دارم. می دانید آقای پینک همر، فکر خوب چیزی است که همه به دنبالش هستند. شما حتماً شیشۀ تهوع آور جوهر ترش و شیشۀ راشل را دیده اید. یکی خطرناک و دیگری بی ضرر است. شکل این ها طوری است که ممکن است داروساز دچار اشتباه شود. الان داروسازها، این دو نوع دارو را در قفسه های جدا و دور از هم نگهداری می کنند. اما این اشتباه است. به نظر من آنها را باید در کنار هم گذاشت تا هر وقت یکی را می خواهید بتوانید با دیگری مقایسه کنید. متوجه منظورم شدید؟

- من گفتم:«نظر واقعاً خوبی است.»

-    پس وقتی این نظر را در مجمع مطرح کردم از آن دفاع کنید. آن وقت حساب استادان شرق را که خیال می کنند خیلی سرشان می شود می رسیم.

من گفتم: «هر کمکی از دستم بربیاید می کنم. گفتید دوبطری...»

- شیشه تهوع آور جوهر ترش و شیشۀ راشل...

با قطعیت حکم کردم: «باید آنها را کنار هم چید.»

آقای بولدر گفت: «حالا یک چیز دیگر، برای درست کردن تعداد زیادی قرص، کدام را ترجیح می دهید- کربنات اکسید منیزیوم یا ریشۀ آسیا شدۀ گلیسیریز!؟»

من گفتم: «کربنات اکسید منیزیوم.» گفتن دومی برایم مشکل بود.

آقای بولدر با تردید نگاهم کرد.

او گفت: «من که با ریشۀ آسیا شدۀ گلیسریزا این کار را می کنم.»

سپس روزنامه را به من داد، انگشتش را روی یک خبر گذاشت و گفت: «بیا، باز هم یک داستان جعلی دربارۀ حافظه پریشی، من که باور نمی کنم. به نظر من بیشتر این خبرها جعلی است. مردی که از کار و اطرافیانش خسته می شود و تصمیم می گیرد مدتی خوش باشد. می رود گوشه ای و وقتی پیدایش می کنند وانمود می کند حافظه اش را از دست داده. اسمش را نمی داند و حتی ماه گرفتگی روی شانۀ زنش را هم به یاد نمی آورد. حافظه پریشی! هاه! اگر راست می گویند چرا نمی توانند در خانه بمانند و همه چیز را فراموش می کنند؟»

روزنامه را گرفتم و متن گزارش را خواندم:

«دنور، 12 ژوئن. الوین سی. بلفورد. وکیل برجسته. سه روز پیش به گونه ای مرموز از خانه خارج شده و تا کنون تمام تلاش ها برای یافتن او بی ثمر بوده است. آقای بلفورد شهروندی سرشناس، با سابقه ای درخشان در امر وکالت به شمار می آید. ازدواج کرده و صاحب خانه ای زیبا و بزرگ ترین کتابخانۀ شخصی در ایالت است. در روز ناپدید شدنش، مبلغ قابل توجهی پول از حساب بانکی اش برداشت کرده و پس از خروج از بانک، کسی او را ندیده است. آقای بلفورد مردی با علایق خانوادگی بود که خوش بختی را در خانه و شغلش جست و جو می کرد. او ظرف چند ماه گذشته درگیر پروندۀ حقوقی مهمی مربوط به شرکت راه آهن کیو وای زد بود. بیم آن می رود که کار زیاد، بر ذهن او تأثیر گذاشته باشد. برای یافتن این فرد گمشده، جست و جوی گسترده ای در حال انجام است.»

پس از خواندن گزارش گفتم: «آقای بولدر، به نظرم شما کمی بدبین هستید. این خبر برای من کاملاً طبیعی و باور کردنی است. چرا باید این مرد خوش بخت با خانواده ای خوب و محترم، ناگهان همه چیز را ترک کند؟ من می دانم که این جور اختلالات برای حافظه رخ می دهد و گاهی آدم ها نام و گذشته و خانه شان را فراموش می کنند.»

آقای بولدر گفت: «نه، همه اش حقه بازی است! این جور آدم ها دنبال شوخی اند. این روزها همه تحصیل کرده اند. کلیدهای مانهاتان متعلق به کسی است که لیاقتش را دارد. چنین کسی یا باید مهمان شهر باشد یا قربانی آن.

روزهای بعد روزهایی طلایی بو. ادوارد پینک همر که چند ساعتی از تولدش گذشته بود، فرصت استثنایی زندگی در دنیایی کاملاً بی قید و بند را مغتنم شمرد. من مات و مبهوت روی قالی های جادویی سالن های تئاتر و باغچه های روی بام ها می نشستم و پا به سرزمین های غریب و زیبای آکنده از موسیقی شاد و تقلیدهای شوخی آمیز می گذاشتم. به ارادۀ خودم به این سو و آن سو سرک می کشیدم و هیچ محدودیتی در فضا، زمان یا جهت احساس نمی کردم. و به موسیقی مجاری و قیل و قال هنرمندان و مجسمه سازان تند و فرز گوش سپردم. در دل زندگی شبانۀ شهر پیش رفتم، در حالی که تابلوهای رنگی چشمک می زدند و زنان به فروشگاه های کلاه فروشی و جواهرات سر می زدند و مردان شاد و سرحال، این طرف و آن طرف می رفتند. در میان این صحنه ها چیزی آموختم که تا آن روز به آن پی نبرده بودم. تازه فهمیدم که کلید آزادی نه در دستان افسار گسیختگی که در دستان آداب و رسوم است. من در تمام این زرق و برق ها، بی نظمی های ظاهری پیاده روی ها و بی قیدی ها شاهد و ناظر این قانون بودم. به این ترتیب در مانهاتان باید تابع این قوانین نانوشته باشی تا بتوانی آزاد و رها زندگی کنی. همین که این قوانین را زیر ا بگذار، غل و زنجیر به دست و پایت می بندند.

هر گاه هوس می کردم برای خوردن غذا به دنبال اتاق هایی از درخت نخل می گشتم که حال و هوایی گرم و زنده داشت و از آنها نجوای شکوهمند گفت و گو شنیده می شد.

یک روز بعد از ظهر وقتی وارد هتل شدم مردی قوی هیکل با بینی بزرگ و سبیلی مشکی سر راهم ایستاد. وقتی خواستم از کنارش عبور کنم با لحنی آشنا ولی زننده گفت: «سلام بلفورد! در نیویورک چه کار می کنی؟ فکر نمی کردم چیزی بنواند تو را از کتاب هایت جدا کند. زنت هم این جاست یا تنها آمده ای؟»

من دستم را از دستش بیرون کشیدم و با سردی گفتم: «اشتباه گرفته اید آقا. اسم من پینک همر است. متأسفم.»

مرد مات و مبهوت ماند، من به طرف میز متصدی پذیرش هتل رفتم و هم زمان صدای او را شنیدم ه از خدمت کار هتل دربارۀ تلگراف چیزی پرسید.

به متصدی پذیرش گفتم: «صورت حسابم را بدهید. تا نیم ساعت دیگر هم چمدانم را بفرستید. دوست ندارم جایی باشم که کلاه بردارها مزاحم آدم می شوند.»

عصر آن روز به هتلی قدیمی و آرام واقع در پایین خیابان پنجم رفتم.

آن جا رستورانی در مجاورت برادوی داشت که می شد غذا را در فضای باز و میان گیاهان گرمسیری خورد. محیط آرام و شیک همراه با پذیرایی عالی خدمت کارانش، مکان بسیار مناسب برای خوردن غذا و نوشیدنی فراهم کرده بود. یک روز عصر وقتی که داشتم لا به لای سرخس ها قدم یمز دم و قصد داشتم سر میز مناسبی بنشینم ناگاه احساس کردم کسی استینم را می کشد.

صدایی گفت: «آقای بلفورد!»

چرخیدم و زنی را دیدم که تنها نشسته است. زنی حدوداً سی ساله، طوری نگاهم می کرد که گویی دوست بسیار صمیمی اش را دیده است.

زن با لحنی سرزنش آمیز گفت: «داشتید از کنارم رد می شدید... هان؟ نگویید که مرا ندیدید.»

فوراً روی صندلی مقابلش نشستم و پرسیدم: «مطمئنید که مرا می شناسید؟»

زن لبخند زنان گفت: «نه، اصلاً مطمئن نیستم.»

با کمی نگرانی ادامه دادم: «چه فکری می کنید اگر بگویم که اسم من ادوارد پینک همر است، از کونوپولیس، کانزاس.»

زن با خوشحالی پرسید: «من چه فکری می کنم؟ یعنی شما خانم بلفورد را با خودتان به نیویورک نیاورده ایت؟ ای کاش می آوردید. دوست داشتم ماریان را ببینم.» بعد با صدایی آهسته تر ادامه داد: «خیلی عوض نشده ای، الوین»

با دقت به چشمانم نگاه می کردم.

لحنش را کمی تغییر داد و گفت: «نه، انگار عوض شده ای. دارم می بینم،فراموش نکرده ای. اصلاً فراموش نکرده ای. یک روزی گفتم که تو چیزی را فراموش نمی کنی.»

من با کمی دلواپسی کفان: «واقعا معذرت می خواهم. اما مشکل من همین جاست . من دچار فراموشی شده ام. چیزی یادم نیست.»

حرفم را باور نکرد و خنده اش گرفت.

زن ادامه داد: «چند بار چیزهایی درباره ات شنیدم. در غرب وکیل معروفی شده ای- در دنور یا لس آنجلس؟ حتماً ماریان به تو افتخار می کند. راستش من شش ماه بعد از شما ازدوج کردم، شاید خبرش را در روزنامه ها خوانده باشی. فقط گل های مراسم عروسی دو هزار دلار شد.»

قضیه مربوط به پانزده سال پیش بود. پانزده سال، زمان زیادی بود.

من با احساس شرمندگی گفتم: «تصور نمی کنید برای تبریک گفتم خیلی دیر شده؟»

او گفت: «نه، چرا دیر شده.» لحنش چنان قاطع بود که ساکت شدم و شروع کردم به ور رفتن با نقش و نگار رومیزی.

زن به طرفم خم شد و گفت: «فقط یک چیز بگو. چیزی که سال هاست می خواهم بدانم. فقط نوعی کنجکاوی زنانه است. بگو ببینم بعد از آن شب، تا حالا به گل های رز سفید نگاه کرده ای یا آن ها را بو کرده ای؟ منظورم رزهای سفیدی است که از باران و شبنم خیس شده اند.»

آه کشیدم و گفتم: «به نظرم فایده ای ندارد که تکرار کنم همه چیز از یادم رفته. حافظه ام را از دست داده ام. از این بابت خیلی متأسفم.»

زن دستانش را روی میز گذاشت و بار دیگر با نگاهش سخنان مرا به استهزا گرفت و با برق چشمانش به قلبم نیش زد. آرام و با صدایی غریب خندید. در خنده اش خوش بختی و رضایت و بدبختی موج می زد. سعی می کردم از نگاهش فرار کنم.

با خوشحالی گفت: «دروغ می گویی الوین بلفورد. می دانم که دروغ می گویی!»

من با بی حوصلگی به سرخس ها خیره شدم.

گفتم: «اسم من ادوارد پینک همر است. من با چند نفر دیگر برای شرکت در مجمع ملی داروسازان به اینجا آمده ام. قرار است پیشنهادی برای نگهداری شیشه های تهوع آور جوهر ترش و شیشه های راشل مطرح شود و من بعید می دانم شما علاقۀ چندانی به جزئیات این خبر داشته باشید.»

کالسکه ای پر زرق و برق، جلوی در ورودی ایستاد. زن برخاست. من بلند شدم و سرم را خم کردم.

به او گفتم: «واقعاً متأسفم که چیزی به یادم نمی آید. می توانم توضیح بدهم اما می ترسم متوجه موضوع نشوید. حرف های پینک همر را که باور ندارید، ولی خب واقعاً چیزی از گل های رز و بقیۀ چیزها یادم نمی آید.»

زن با لبخندی حاکی از تأسف، سوار کالسکه شد و گفت: «خدانگهدار آقای بلفورد.»

 

آن شب به تئاتر رفتم. وقتی به هتل برگشتم، مردی با لباس های تیره که مدام ناخن های انگشتانش را با دستمالی ابریشمی می مالید سر راهم سبز شد.

در حالی که بیشتر به انگشتانش توجه داشت گفت: «آقای پینک همر، ممکن است از شما خواهش کنم کمی با هم گپ بزنیم؟ این جا یک اتاق هست.»

پاسخ دادم: «البته.»

مرا به اتاق کوچک و ساکت راهنمایی کرد. در آن جا زن و مرد دیگری هم بودند. زن همین ه مرا دید خواست جلو بیاید، اما مرد همراهش با دست، جلویش را گرفت. خود مرد به سراغم آمد. چهل سال داشت و موهای ناحیۀ شقیقۀ سرش جوگندمی بود و صورتی بزرگ و متفکر داشت.

مرد با لحنی صمیمی گفت: «بلفورد، خوشحالم که دوباره می بینمت. البته می دانیم که همه چیز رو به راه است. به تو هشدار داده بودم. گفته بودم که زیادی کار می کنی. حالا با هم بر می گردیم و خیلی زود خودت می شوی.»

من به طعنه گفتم: «این روزها خیلی ها مرا بلفورد صدا زده اند. این شوخی دیگر واقعاً خسته کننده شده. می توانید قبول کنید که اسم من ادوارد پینک همر است و این که من قبلاً شما را جایی ندیده ام؟»

پیش از آن که مرد چیزی بگوید، زن جیغ کشید و از جا پرید.

گریه کنان گفت: «الوین.» محکم مرا گرفت و بار دیگر گفت: «الوین قلب مرا نشکن، من همسرت هستم. اسم مرا صدا کن، فقط یک بار. ای کاش می مردی و به این روز نمی افتادی.»

من دستانش را محکم ولی مؤدبانه کنار زدم.

با لحنی جدی گفتم: «خانم! معذرت می خواهم اما انگار کسی را به جای من اشتباه گرفته اید. متأسفم.»

فکری به ذهنم خطور کرد و خنده کنان ادامه دادم: «متأسفم که من و این بلفورد را نمی توان مثل شیشه های تهوع آور جوهر ترش و راشل کنار هم چید تا شناسایی راحت تر شود. خب برای فهم قضیه لازم است به مجموعۀ مقالات و سخن رانی های مجمع ملی داروسازها نگاهی بیندازید.»

زن رو به مرد همراهش کرد و ناله کنان پرسید: «چه شده دکتر والنی؟ چه شده؟»

مرد زن را به سوی در اتاق برد.

شنیدم که مرد گفت: «بروید به اتاق تان. من می مانم و با او صحبت می کنم. نه... به ذهنش آسیبی نرسیده. فقط قسمتی از مغزش... بله، مطمئنم حالش خوب می شود. به اتاق تان بروید و ما را تنها بگذارید.»

زن رفت. مرد سیاه پوش هم که همچنان با ناخن هایش ور می رفت از اتاق خارج شد. به گمانم او پشت در منتظر مان.

مرد که در اتاق مانده بود گفت: «آقای پینک همر، مایلم کمی با شما گپ بزنم.»

در جواب گفتم: «بسیار خوب. البته معذرت می خواهم چون قصد دارم راحت باشم. کمی خسته ام.» روی کاناپه لم دادم و سیگاری روشن کردم. یک صندلی جلو کشید و نشست.

با لحنی آرامش بخش گفت: «بیار برویم سر اصل مطلب، اسم شما پینک همر است.»

با خونسردی گفتم: «من هم این را می دانم. خب هر کسی اسمی دارید، راستش هیچ به اسم پینک همر نمی نازم. اصلاً وقتی اسمی را روی کسی می گذارند، هر اسم دیگری جلوه اش را از دست می دهد. فکر کن اسم من شرینگ هاوسن یا اسکرو گینز است! اصلاً پینک همر چه اشکالی دارد؟»

مرد گفت: «اسم شما الوین سی. بلفورد است. شما یکی از برجسته ترین وکلای دنور هستید. شما دچار حملۀ حافظه پریشی شده اید و همین باعث شده هویت تان را فراموش کنید. علت این حمله هم درگیری های زیاد شغلی و استراحت و تفریح کم است. زنی که الان از اتاق بیرون رفت همسر شماست.»

من پس از مکثی سنجیده گفتم: «فقط می توانم بگویم زن خوش قیافه ای بود.»

-    او همسر وفاداری است. در این تقریباً دو هفته ای که ناپدید شده اید، او اصلاً نخوابیده. به کمک تلگرافی از طرف ایزودور نیومن که از دنور به این جا آمده بود فهمید که شما در نیویورک هستید. نیومن اطلاع داد که شما را در هتلی در اینجا دیده و شما او را به جا نیاورده اید.»

من گفتم: «یادم هست. اگر اشتباه نکنم او هم مرا بلفورد صدا زد، خب حالا فکر نمی کنید وقتش رسیده که خودتان را معرفی کنید؟»

-    من رابرت والنی هستم. دکتر والنی. بیست سال است که پزشک تو هستم. به محض دریافت پیام، من و خانم بلفورد به این جا آمدیم تا پیدایت کنیم. الوین، سعی کن، سعی کن به خاطر بیاوری!

با اخم گفتم: «فایدۀ سعی کردن چیست؟ گفتید که پزشکید. آیا حافظه پریشی علاجی هم دارد؟ وقتی کسی حافظه اش را از دست می دهد، آهسته به حالت اول بر می گردد یا ناگهان؟»

گاه به تدریج و به طور ناقص. گاهی هم به طور ناگهانی، همان طور که از دست رفته.

پرسیدم: «دکتر والنی، درمان مرا به عهده می گیرید؟»

او گفت: «دوست عزیز، هر کاری از دستم بر بیاید می کنم.»

گفتم: «بسیار خوب، پس من بیمار شما هستم. حالا کاملاً به شما اعتماد می کنم، اعتمادی حرفه ای.»

دکتر والنی گفت: «البته»

از روی کاناپه بلند شدم. کسی وسط میز، گل های رز سفید گذاشته بود- گل های رز سفید تازه و شاداب. آنها را از پنجره بیرون انداختم و دوباره روی کاناپه لم دادم.

گفتم: «بابی، بهتر است درمان، ناگهانی صورت بگیرد. دیگر خسته شده ام. حالا برو و ماریان را بیاور. اما دکتر...» آه کشیدم و به ساق پایش زدم و ادامه دادم: «آه دکتر، واقعاً معرکه بود!»

پایان

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت