داستان کوتاه "مجلس عقد و ختم اموات!"

بستن


مجلس عقد و ختم اموات!

 

همه چیز با یک سوء تفاهم آغاز شد – و شاید با یک خنده بی موقع !

********

دوستی من و ماهرخ و گلناز و مستانه و شیدا در کلاس زبان آغاز شد . اما این دوستی حالا تبدیل به "حق خواهری"! شده ولی قشنگترین روزهای زندگیمان همان روزها بود که سوای کلاس نشستن و سر به سر گذاشتن با همدیگر ، وقتی به خیابان می رفتیم و تا برسیم سر چهارراه ، شادترین لحظات زندگیمان را می گذاشتیم ؛ شاد اما محترم! در حقیقت برخوردمان طوری بود که هیچکس مزاحممان نمی شد ، و شاید به همین خاطر بود که وقتی جوانی شهرستانی ، خجالتی و سر به زیر ، مثل سایه به دنبال من بود ، توجه هر پنج نفرمان جلب شد ، اما خیلی زود فهمیدیم که او از این جوان های الکی خوش نیست ، دانشجوی سال اول دندانپزشکی بود و خیلی هم محجوب و با شخصیت ، با این حال او یک اشتباه کرده بود ، در بین ما پنج نفر عاشق کسی شده بود که قصد ازدواج نداشت ؛ من این را همان روزی که جلویم را گرفت و من من کنان گفت (( میخوام بیام خواستگاریتون)) بهش گفتم ... ، اما باز هم از میدان در نرفت ، هر روز از دم کلاس ، تا جایی که سوار تاکسی می شدم پشت سرم می امد و یک کلمه هم حرف نمی زد .

با این که اسمش فریبرز بود ؛ اما به خاطر سادگی و نجابتش ، بچه ها اسمش را گذاشته بودند "عاشق خجالتی" ! ولی من هرگز روی خوش نشان نمی دادم ! حتی یکی دوبار احساس کردم او را در اطراف خانه مان دیده ام ، اما اشتباه می کردم ، تا این که ان روز فرارسید .

کلاس که تعطیل شد بر خلاف روزهای گذشته بدون بچه ها و با عجله به طرف چهارراه رفتم ، چرا که باید زودتر به خانه می رسیدم تا برای مراسم فردا کمک کنم . سرچهارراه که رسیدم یک تاکسی جلویم ایستاد ، اما قبل از سوار شدن و در لحظه آخر ، وقتی یادم آمد آنروز با ماهرخ کمی بگو مگو داشتم ، برای اینکه دلخوری برطرف شود ، به طرف او که پشت باجه تلفن و روبه رو من ایستاده بود – دست تکان دادم و ... که در همین لحظه متوجه شدم فریبرز نیز در امتداد خطی یعنی اگه باجه تلفن نبود ، آن دو تقریبا روی یک خط قرار داشتند .در حالی که فریبرز ،ماهرخ را نمیدید، من اما ، بی توجه به حضور او و برای ماهرخ دست تکان دادم که البته دوستم ابتدا متوجه نشد ، ولی عاشق خجالتی متوجه شد و به این تصور که برای او دست تکان می دهم ، هیجان زده شد و با حرکات سر و دستش پرسید: ((با منی ؟)) من متوجه اشتباه او شدم ، و همینطور که از دست تکان دادنش خنده ام گرفته بود بی اختیار لبخندی زدم و ... که در همین لحظه ماهرخ نیز سر بلند کرد و مرا دید ( بدون اینکه فریبرز را ببیند ) برایم دست تکان داد و بهم فهماند که : ((نمی شنوم ؟ )) و من که اصلا متوجه نبودم دارد چه اتفاقی ( چه سوء تفاهمی ) رخ می دهد ، و از آن جایی که اصول اجازه نمی دهد اسم دوستانمان را در خیابان با صدای بلند ببریم ، بدون اینکه اسمی را ذکر کنم ، و از ان جایی که قبلا می دانست فردا عصر در منزل ما (( مجلس ختم اموات برقرار است . )) لذا کمی صدایم را بلند کردم و گفتم :

فردا عصر منتظرتم ... با مامانت بیای ها ...؟

ماهرخ هم که پیدا بود – بعد از آن کدورت خاطر منتظر تعارف از سوی من است با خوشحالی برایم دست تکان داد و من هم خندیدم و دوباره دست تکان دادم و نشستم داخل تاکسی و ...

در آن لحظه اما ؛ اگر فقط یک بار سرم را بالا برده بدم و پشت باجه تلفن را نگاه می کردم ، متوجه فاجعه ای که در حال وقوع بود می شدم ! اما در بقیه راه به این چیزها فکر نمی کردم ، همه فکرم به مراسم فردا بود و این که با امدن (( ماهرخ و مستانه و گلناز و شیدا )) ضمن حضور در مجلس ختم اموات ، می توانستیم چند ساعتی کنار هم بنشینیم و خوش اشیم .

مجلس ختم اموات از سال های خیلی دور در خانواده و حتی فمیل ما برگزار می شد ، مراسمی که از سوی خانواده مادری ام اغاز شده بود و پشت به پشت چرخیده بود ، یعنی در هر خانواده ای ، بزرگترین دختر تا زمانی که در قید حیات بود هعدع دار برگزاری این مجلس می شد ؛ مجلسی که به مناسبت آرامش روج جد مادری ام که با تقسیم ثروتش میان همه اقوام ، تمامشان را ثروتمند کرده بود – برگزار می شد .

این مجلس از چندین سال قبل و بعد از فوت مادربزرگم به مادرم تحت عنوان دختر بزرگ خانواده سپرده شده و این افتخار نصیبش شده بود همان طور که گفتم سوای ارزش های معنوی این مجلس ، یکی دیگر از قشنگی های آن (( دور هم جمع شدن همه فامیل )) بود ! اقوام و خویشانی که حتی اگر در نوروز همدیگر را نمی دیدند ، در این مجلس سالی یک بار دور هم جمع می شدند و با حضور بزرگان فامیل خاطرات اموات نیز زنده می شد ، آن شب نیز ورودم به خانه و روبرو شدن با عمه و خاله و زن دایی و ... و ... که معمولا از یکشب قبل برای کمک به مادرم می امدند ، با دختران فامیل روبرو شدم و همه چیز یادم رفت تا فردا ...

فردا عصر علیرغم این که قرار بود مراسم همزمان با اذان مغرب و خواندن نماز جماعت آغاز شود ، اما فامیل های نزدیک ودوستان صمیمی و تعدادی از همسایه ها که به قصد کمک آمده بودند ، از حدود ساعت چهار بعداز ظهر سر و کله شان پیدا شد.

من و بچه ها نیز مشغول گپ زدن بودیم که زنگ زدند و گلناز رفت تا در را باز کند ، اما دقیقه ای بعد ، در حالی که از فرط خنده نمی توانست جلوی خود را بگیرد ف در میان نگاههای پرسشگر حاضران یکراست به سراغ من آمد و چون متوجه شد حواس همه به ما دو نفر است ، دستم را کشید و برد داخل حیاط (( حیاط خلوت )) و همچنان ریسه میرفت ، تا حوصله ام را سر برد . غرولند کنان گفتم : (( دیوونه شدی گلناز .... نمی خوای بگی کی پشت دره که و تو را این طوری به خنده واداشته ؟))

گلناز به آرامی گفت : پول یک هفته کیک و نسکافه داخل ((کافی شاپ)) رو مهمون من ! اگه تونستی حدس بزنی ؟

اگرچه گلناز عادت به این(( ماجرا درست کردن ها )) داشت ، اما وقتی بی حوصلگی مرا دید به حرف آمد : ((برات خواستگار آمده سایه جون ... به جان مامانم شوخی نمی کنم ! ))

وقتی فهمیدم شوخی در کار نیست با تعجب گفتم : (( خواستگار ؟ اون هم تو مجلس روضه خوانی ... ! کی چنین دیوونگی کرده ؟ ))

گلناز بالاخره حرف آخر را زد : (( زدی تو خال ؛ همان عاشق سینه چاکت پشت در وایستاده ؛ عاشق خجالتی ! تنها هم نیست .... یعنی با مادرش و یک دسته گل و شیرینی امدند و دوتیی دارند دم در آواز می خوانند (( گل و شیرینی اوردیم ... / دخترتون رو بردیم ... )) ابتدا وقتی از در پشتی ساختمان – که از حیاط خلوت با یک پنجره به کوچه راه داشت – فریبرز را دیدم که یک جعبه شیرینی دردست دارد و مادر پیر و لاغر اندامش نیز یک ((دسته گل)) شیک و بزرگ را همراه دارد ، تازه متوجه قضیه شدم و خیلی سریع گلناز را دنبالشان فرستادم و ماجرا را برایشان گفتم :

جوون بیچاره موقعی ه من داشتم برای ماهرخ دست تکان می دادم و حتی زمانی که بهش گفتم ((فردا عصر با مادرت بیا خونه مون )) از بس ساده است و چون باجه تلفن نمی گذاشت ماهرخ را ببینه ... ، همه چیز رو با یک سوءتفاهم برداشت کرده ، او تصورش این بود که من برایش دست تکان می دم و بهش می خندم ...

بعد هم خیال کرده رسما ازش خواستم به خواستگاریم بیاد و ....

بچه ها که کم مانده بود از خنده منفجر شوند داشتند دوباره سر شوخی را باز می کردند که وقتی حال و روز و نگرانی مرا دیدند ، لااقل چند لحظه خنده را تعطیل کردند و عقل هایمان را روی هم گذاشتیم و ... تا بالاخره شیدا که بزرگتر از همه بود گفت : (( یادتون باشه ما حتی اگر قصد شوخی و خنده هم داشتیم ، آن پیرزن را نباید مسخره کنیم یا پسرش احساس کنه به مادرش بی احترامی کردیم ! )) سپس راه حلی یافتیم و قرار شد مستانه برود و ضمن این که ((قرار خواستگاری)) را تایید می کند ، خودش را دخترخاله من جا بزند و از انها عذر بخواهد و بگوید عمه بزرگ ما تصادف کرده و مادر من ، همراه مادر سایه رفتند بیمارستان و از شما هم خواستند و گفتند به زودی قرار جلسه بعد را به اطلاعشان می رسانیم !))

همه با این نقشه موافقت کردند و مستانه هم رفت و با اعتماد به نفس نقشش را ایفا کرد و اتفاقا فریبرز و مادرش نیز قانع شدند و داشتند می رفتند که فاجعه دوم رخ داد ؛ موقعی که ماشین عمه زینت – که عمه بزرگم بود – جلوی خانه توقف کرد و همراه چند تا از دختران فامیل که او را ((عمه)) صدا می کردند پیاده شد !

مادر فربرز نیز بی معطلی جلو رفت و دست انداخت گردن عمه زینت و گفت (( خدا رو صد هزار مرتبه شکر که جون سالم به در بردین ... ، حتما یه گوسفند قربانی کنید و ...)) عمه زینت نیز – که با شخصیت ترین زن فامیل ما بود – بی آن که بداند ماجرا چیست و چرا باید قربانی بدهد ؟ به رسم تعارف و این تصور که انها نیز مهمان هستند به داخل تعارفشان کرد (( حالا بفرمایید داخل ... دم در خوب نیست ...)این را هم یادآور شوم که ما بعدا فهمیدیم مادر پیر فریبرز دچار کم شنوایی بوده و مانند اکثر این بیماران ، با صدای بلند و شبیه به فریاد حرف می زنند ،  در حالی که خودشان تصور میکنند دارند آرام و ((درگوشی)) حرف می زنند .

در حالی که عمه زینت داشت فریبرز و مادرش را به داخل خانه می برد ، مستانه آرام و پنهای از جمع انها جدا شد و خود را به ما رساند . در همین حال پیرزن همانطور که داخل خانه میشد می گفت (( تا باشد از این خبرها باشد .... خدا کند هر روز چنین مراسمی در فامیلتون برقرار بشه !))

مادر فریبرز همینطور پشت سر هم تبریک می گفت (لبته به تصور مراسم خواستگاری) در حالی که عمه زینت و مادر من و بقیه اعضای فامیل ترش کرده بودند : (( این پیرزن چی داره میگه ... ؟ آرزو داره ما همیشه مجلس ختم بگیریم !))

همانطور که فک و فامیل ها از رفتار ای عصبانی شد و رخ به رخ پیرزن ایستاد و فریاد زد : حاج خانم خجالت بکش ... ف حرمت خودت را نگه در .... من که انگار مبهوت شده بودم با فریاد شیدا به خود آمدم که گفت : (( وایستادی چیکار ایه ؟ برو ببین چطوری می تونی جمعش کنی ؟ )) من که داشتم می رفتم پایین مادر فریبرز با مادرم درگیری لفظی پیدا کرده بود : (( قوم اجوج مجوج که میگن شما هستین ؛ شب خواستگاری دخترشون مشکی می پوشند و حلوا خیرات می کنند .... با فامیل داماد هم اینطوری رفتار می کنند ... شما لیاقت پسر منو ندارید ... ) !

من که وارد حیاط شدم مادرم با دیدنم فریاد زد : (( سایه بیا ببین این دیوونه ها چی میگن ؟ )) من که خودم گیج تراز همه بودم می خواستم به فریبرز توضیحی بدهم که یک مرتبه مادر پیرش با دیدن من چشمانش ا ریز کرد و گفت : (( پس عروس خانم تویی .... ؟ پسر خل و چل منو ببین عاشق چه زردنبویی شده !))

خانه دوباره لرزید؛ بعضی ها از شنیدن این حرف عصبانی شدند ، اما اکثرا از اصطلاحی ه پیرزن به کار برد زدند زیر خنده ! لطفا از خونه ما برین بیرون ...

این را مادرم با فریاد گفت ! اما پیرزن هنوز ول کن نبود ؛ کور خوندی حاج خانوم ... هی میگی خونه خونه ....می خوای بفهمونی که این خونه رو هم پای جهیزیه دخترت می دی ؟ ولی فریبرز من خودش دکتر می شه و در عوض دختر تو ترشیده میشه !

دوباره خنده ها و خشم ها در هم شد و ... تا این که فریبرز هم رو دربایستی و خجالتش را کنار گذاشت و رو به من کرد و در حالی که صدایش می لرزید گفت : (( خیلی بی معرفتی سایه خانم ... اگر با دوستانت می خواستی منو مسخره کنی ... چرا حرمت مادرم را که سید اولاد پیغمبر بود شکستی ؟ ))

نفهمیدم اعتراض فریبرز سکوت را به خانه اورد؟ یا اطلاع از سیده بودن پیرزن ، مادرم آرام آرام داشت به طرف در خروجی می رفت !

از آنسوی حیاط  اشاره ((شیدا)) را دیدم که می گفت : (( برو جلو ..)) منظورش را فهمیدم و پا تند کردم و پشت سر پیرزن ایستادم و بال چادرش را گرفتم و در حالی که صدایم می لرزید گفتم : (( مادر ... به جدتان قسم همه چیز یک سوء تفاهم بود ...شما منو ببخش .. )

پیرزن که که هر لحظه منتظر بودم کشیده اش توی صورتم بنشیند ، نگاهی به من کرد و سرم را جلو کشید و گونه ام را بوسید و ... چشمانش که خیس شد به طرف در راه افتاد .

چند لحظه ای همه جا سکوت بود ... انگار صدای بال زدن پروانه ها را هم می شد شنید و .. که یک مرتبه عمه زینت : (( کی گفته در مجلس ختم یکی از بهترین بنده های خدا – اما با گذشت 15 سال – نمی شد مجلس خواستگاری راه انداخت ؟ ))

مادرم نه فقط به این خاطر که هرگز روی حرف عمه زینت حرف نمی زد ، که در عین حال ، وقتی قدمهای مایوس فریبرز را دید که مادر پیرش را همراهی می کرد ف چند قدم بلند برداشت و دست مادر فریبرز را گرفت : حاج خانم مدیون جدت هستی اگر قهر کنی و بری .. شاید اصلا این دو تا جوون با هم کنار نیامدن ... اما اینطوری نباید بری !

پیرزن نگاهی به فریبرز انداخت و اشتیاق را که در چشمان پسرش دید ، برگشت و به مادرم گفت (( ولی باید بری یک کیلو نون خامه ای بخری ؟ )) همه زدند زیر خنده .... مادر فریبرز به من رسید ایستاد نگاهم کرد و گفت : (( مادر بهت بر نخوره گفتم زردنبو .... می خواستم بدجنسی کنم .... اتفاقا خیلی هم خوشگلی ! ))

حالا دیگه عمه زینت و مادر هم می خندیدند ...

تنها مشکل من و فریبرز – که سال آخر دانپزشکی را دارد می گذراند این است که حق نداریم در((مجلس ختم اموات)) حاضر شویم ، چرا که همه یاد آن روز می افتند و دوباره خنده و ...

نویسنده : اکبرزاده

مجله اطلاعات هفتگی، ویژه نوروز 1392

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت