پاداش خوش بینی (قسمت اول)

بستن


پاداش خوش بینی

(قسمت اول)

 

عرض به حضور مشعشع انورتان، اینجانب که معرف حضورتان می باشم، مطابق با سند مکتوب به خط شبه میخی ابوی در جمعه 13 برج سرطان ولادت فرمودم (حقیر و این همه خوش بختی محال است) آن هم در روستای "خوش بین آباد پاکوه" و چون والده، موالید ذکور را در فقرات متعدد دقیقا پنج فقره به جامعه ی کوچک روستایی ما تحویل نموده بود، دل خوش به ورود و حضور گیس گلابتونی بود که انیس روزها و مونس شبهایش باشد و چون این بخت برگشته سر بر آستان خاکی دنیای دنی نهادم، از مشاهده ی وجناتم، وی را خوش نیامد که نیامد.

در نظرش موجودی کریه الوجه و قبیح المنظر می نمودم. اگر چه به گفته "حلال زاده به دایی اش می رود" و حقیر نیز به شکل غیر قابل انکاری شباهت به دایی بزرگ ومحبوب خاندان  خود داشتم، مع الوصف هم چنان بدقواره و ناموزون جلوه می کردم.

ابوی اما آینده نگر بود و می فرمود: "هر که پسران او بیشتر، هواخواهانش پیشتر"، و بعدها آن هنگام که هر یک از ما به عرصه ی جوانی پانهادیم و متوجه حضور مکرر مادران و دختران دم بخت در منزل شدیم که راه و بیراه برایمان میوه ی نوبر و سوغات سفر و دیگر مأکولات و منقولات هبه می نمودند، به فحوای این پیش بینی محقق پدر ایمان ها آوردیم.

به هر حال مخلصتان، خوش بین، از همان بدایت اوان نوجوانی میانه اش با شاعری و کتابت شدیداً مألوف بوده و بدان کار تعلق خاطر داشتم.

به هر تدبیر پس از گذران مشقت بار دبیرستان در شهر نزدیک محل سکونت با کسب معدل 19/31 در رشته ی ادبیات و علوم انسانی داعیه ی دانشگاه در باطنم پدیدار شد.

ناغافل خود را به ورطه ی ادب افکنده کباده ی ادامه ی تحصیل کشیدم که خانواده را خوش آمد. پس بر آن شدم به عرصه ی نبرد گام نهم که نهادم و "هل من مبارز" طلبیدم که در چشم زدنی فرا آمد و عرض اندام نمود. حریفی کهن سال و کاربلد با نام فرنگی "کنکور" که  دو سر بر قامتش سروری می کرد.(آن روزها کنکور دو مرحله بود).

قدم به میدان نهاد، باکی نبود اگر چه مگس وزن بودم اما به یمن همت و تلاش و دود چراغ خوردن ها، خوان اول را گذراندم و نتایج که آمد دانستم کمر هیولا شکسته و با هزار امید در دل، رستم وار به خوان دوم راه جستم و بحمدا... گردن حریف را شکستم و صبحگاهی که خورشید خواب آلوده به پهنه ی آسمان رجوع کرده بود، روزنامه به دست با دستانی مملو از شیرینی جات و هدایایی برای والدین محترم راهی "خوش بین آباد" شدم.

در ورودی روستا، خاندان بزرگ خوش بین زادگان که شمارشان در آن روز به 8 رسیده بود و البته دخترکی هم به یمن دعاهای خیر مادر و نذورات پدر پدیدار گشته بود که بر حلقه ی این جمع مذکر تبار، خوش می درخشید، ما را به استقبال آمدند و گوسفندی نحیف و ضعیف پیش پایمان بر زمین زدند که دلمان به درد آمد و گفتیم گناه دارد که همین کلام را چسبیدند و رهایش نکردند.

خلاصه مسئله ی قربانی منتفی شد و گوسفند یاد شده تا سالها زیست و هر بار که چشمش بر راوی می افتاد، نیشخندی حیوانی زده و عربده ای مستانه سر می داد و از حقیر می گذشت و امروزه نیز اخلاف آن موجودِ مغرور اسباب سرگرمی ابوی را در همان روستا فراهم نموده اند.

به هر حال به خانه رسیدیم، عینک از چشم برداشتیم، روی پدر و دست مادر را بوسیدیم و تحفه های شهری پیششان گشودیم و از چهره ی مشعوفشان دانستیم که خوششان آمده است.

پدر خوشحال بود که پسرش دانشگاه قبول شده و برادران هم با کمی غبطه خوردن که از نگاه هایشان می تراوید. مقطّع و نیمه کاره تبریکی تحویل دادند و آن خواهرک شیرین، خیمه ای کوچک بر زانوان ما زد و با شیرین زبانی دلمان را برد که ناگهان مادر فرمود:

خوب ننه، حالا که دیگه دانشگاه می ری و به امید خدا دکتر می شی، از سر طاقچه آمپول منو بیار و بزن که جون به تنم نمونده.

گفتم : ولی مادر جان من که پزشکی قبول نشدم، می خوام ادبیات بخونم.

ای کاش عقرب زبانم را می زد و حرف نمی زدم، لبخند بر لبان مادر ماسید و نگاهش بر روی تک تک چهره های اتاق چرخید، بغض در گلویش ترکید و مرا فرمود:

ادبیات یعنی چی ؟ دکتر نمی شی یعنی ؟

و آن هنگام که توضیحات اکمل برایش دادم، پدر به حالت انزجار اتاق را ترک نمود و مادر شیری را که به گفته خودش اصلاً به ما نداده بود، بر ما حرام کرد و برادران سر متانت به جیب خجالت افکندند و این فرزند ناخلف گندمی خورد و از بهشت بیرون شد و تازه مغضوب خاندان هم واقع شد تا آنجا که وقتی شش سال بعد مادر بر اثر روماتیسم مفاصل خانه نشین شد، دکتر نشدن ما را عامل زمین گیر شدنش دانستند و حتی پارسال وقتی چشم پدر به واسطه ی کهولت سن، آب مروارید آورد با یأس به حقیر گفت :

اگر تو دکتر شده بودی حال و روز من این نبود.

و از آن بدتر زمانی که معلمی نازنین کشف نمود خواهر نوباوه ی ما را استعدادی است شگرف در عرصه ی هنر نقاشی، باز هم چشم غره ای نثار ما شد که اگر دکتر بودیم خودمان فهمیده بودیم و احتمالا در نزد خاندان "خوش بین زاد" ، دکتر بودن با  معنایی شبیه به یک همه چیز دان یا یک نیمچه خدا مترادف می گشت!

ادامه دارد...

ارادتمند : خوش بین الممالک

خوش بین الممالک

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت