پاداش خوش بینی (قسمت دوم)

بستن


پاداش خوش بینی (قسمت دوم)

 

به هر حال این داستان ها هم چنان ادامه داشت و تند باد بی مهری وسرزنش برما می وزید و خاطر نازکمان را می خلید تا سالها بعد و همین چند ماه قبل بود که لطف طرفداران و مدد هواداران به دریافت جایزه ی طنز سال نائل گشتیم ودر مقابل دوربین رسانه ی استانمان در خانه ی پدر نشستیم و قدری کلمات به هم پیوستیم و نطقی قرا قرائت نمودیم و بارقه ی حسادت از نگاه اخوان را به جان خریدیم .در میانه ،پدر و مادر از تعلق خاطرشان به شعر و ادب سخن ها راندند واز حمایت های بی دریغ و تلاش سخت برای معاش پسر شهر نشین خود نمایشی تراژیک اجرا فرمودند که خود ما هم باور نمودیم و از دو دیده سرشک امتنان فشاندیم.

در نهایت پس از ختم به خیر اوضاع، پدر با جذبه ای خاص فرمودند :

خوش بین جان، بابا حالا جایزه چه گرفتی؟این کلام پدر همواره به معنای دریافت سهمی از داشته های مابود در سال های گذشته اما بد به دل راه نداده خوش بینانه ماجرارانگریسته

و  به شعف عرض نمودیم: 10 سکه تمام.

پدر برق آسا از جا جستند و خود را به طاقچه رساندند و چرتکه ی رنگ و رو رفته در کف بر زمین نشستند و به محاسبه ی نرخ مسکوکات پرداختند و سپس اینطور فرمودند:

خوبه ها، پسرجان واسه یک مشت حرف مفت نامربوط، این قدر کاسب شدی! (دارید حرفو دیگه)؟ودرادامه نجوایی کردند :به قاعده ی خرج مدرسش توشهر شده که.  وچون فاتحی بی نظیر از فتح اعداد وارقام از اتاق خارج شدند.

به محض خروج پدر از اتاق، مادر فرمود:

ببین مادر، بهتر آن است که برای تشکر، تعدادی سکه پیشکش  این پیرمرد کنی که تو رو این همه تشویق کرد. (البته ما که در این سال ها با تحقیر آشنایی پیدا کرده بودیم ولی تشویق نمی دانم آن میان چه کاره بود) واینگونه بود که با التماس های ما برای جبران خفیف آن گذشته ی شریف  سه فقره سکه از دست رفت.

پدر همین توپ را به زمین مادر انداخت که منجر به عروج آنی دو فقره دیگر شد.

در آن وقت، قامت رعنای خواهر نازنین که در میانه ی اتاق ظاهر گشت، دانستیم که پسر غلام مرغدار خواهان اوست و به طرفه العینی یکی دیگر از سکه ها کم شد.نمیدانم چراولی  شددیگر.

همان شب مولود پنجم برادر سوم که قرار بود دو ماه دیگر ولادت یابد، در ورود به این جهان پر ریا تعجیل فرمود که سکه ای کاسب شد و خوش بین بینوا را از خانه ی پدری فراری نمود.

برادر دوم با لطف و عنایتی که بس بعید و بی سابقه می نمود، داوطلب شد با وانتی مزین به عطر خالص گوسفندی، ما را تا ترمینال همراهی نماید و در تمام راه همانند رادیو شکسته یکریز و لاینقطع از گرفتاری و قرض و روزمرگی گفت و سپس میتینگی تمام عیار در ارتباط با بی اعتنایی به صنایع داخلی و تولیدات ملی برپا کرد که تنها مخاطبش نیز خوش بین بینوا بود و لا غیر.

ما که دیگر درسمان را از بر شده بودیم، دست به جیب کرده سکه ای نثار کردیم که مسکّن ذهن خسته مان شد و نوای آن برادر بی نوا را خاموش کرد که جای بسی خوشوقتی داشت.

پس از شکست پر سکه در منزل حریفان ،در پایانه، بر مرکب ناهمواری سوار شدیم و خود را به پایتخت و منزل استیجاری رسانیدیم و در همان بدو ورود، صاحبخانه ی ناکمالِ بی جمال را مشاهده کردیم. لبخندی پر زهر تحویل داده فرمایش کردند:

مبارکه، بالاخره نسیم رحمت بر شما وزید و زحمت بی پولی از شما رمید.

(به جمله دقت کنید، صاحبخانه دستی قلم شده در ادبیات داشت).

حرف می افتد و صاحبش برش می دارد. ما که فهمیده بودیم ماجرا از چه قرار است، دست در جیب کرده دو سکه ی باقیمانده را بابت چهار ماه اجاره ی معوقه و شارژ موخره تقدیم نمودیم و قول مردانه دادیم که بار آخرمان باشداین تاخیرها.

پس پنبه های ناشی از رشتن آرزوهامان را به باد فنا سپردیم و قاب یادگار زمان دانشجویی را به دیوار اتاق آویختیم که :

" این نیز بگذرد"
امضاء : خوش بین الممالک

خوش بین الممالک

پایان

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت