اعتراف می کنم، من یک جادوگر هستم

بستن


اعتراف می کنم، من یک جادوگر هستم

 

اعتراف می کنم، من یک جادوگر هستم

این قدر نگویید: هیس! این قدر مجبورم نکنید اقرار نکنم. چرا قصد آن دارید که مرا از آنچه هستم باز دارید.

من می خواهم اعتراف کنم: من! همان خوش بین ساده، همان خوش بین بی آزار، یک جادوگر هستم!

گرچه گروهی از رفقا زیر لب پوزخند می زنند و شُفقا نیز می گویند: خوش بین جان، باز هم که شش می زنی. این حرف ها چیست؟

ولی من به صراحت و صد البته سماجت می گویم که یک جادوگر هستم.

فکر می کنید دوست داشتم این طور باشم؟ نه، هرگز. می خواستم یک شهروند عادی باشم ولی نمی دانم که این تیر ناحق از پس کدامین پرده ی غیب آمد و بر فرق شکسته ی من نشست.

چه فکری می کنید، گمان کردید جادوهای من از جنس جادوی پری مهربانِ سیندرلا، چوبی و موقتی است یا از جنس جادوی "کریس انجل" تقلبی است یا از جنس جادوهای ورزشی فوتبالیست محبوبمان است؟

خیر، من نه آن چوب های جادویی فرشته ی مهربان سیندرلا را دارم و نه ادوات کریس متقلب را و نه تاکتیک های آن رنجِ توپ کشیده ی عزیز را.

من با جیبم جادوگری می کنم، با جیبی که به میانه ی برج نرسیده، اسکناس های نازنینِ حقوق، چون پرستویی مهاجر از داخلش پر کشیده اند و به جیب صاحبخانه و بقال و قصاب و ... عزیمت نموده اند، پر از خالی شده و شپش ها به همراهی سلطان بزرگوار خود در آن رژه ای مفصل رفته و بر من درمانده خنده ها می کنند.

اما من با سِحر مطلق از اندرون همین "خنده بازار" برای شارژ ساختمان، هزینه ی اردوی مدرسه ی فرزند، و چند ده چیز دیگر باید پول ابتیاع نمایم.

بگذلرید برایتان بگویم، من از ابتدا این طور نبودم، چند ماهی است که به این روز افتاده ام. نمی دانم چرا ولی می دانم مدتی بود زمزمه های توّرم را می شنیدیم و بر حسب نقص قوه ی استدراکم جدی اش نمی گرفتم. اما یک روز ناقوس گرانی طنینی سخت بر گوشم افکند و جهانم را دگرگون کرد.

از آن روز من به رستگاری رسیدم. از آن روز یاد گرفتم بیشتر در خرج هایم حساب و کتاب کنم. کلیه ی هزینه های مثلاً تجملّی پوشاک، لوازم منزل و ... را رها کردم و تازگی از قید خوراک های تجملی نظیر گوشت و ماهی نیز رسته ام و خود را به سویا و علفی جات بسته ام.

شاید دیر هنگام نباشد که بر میخ بخُسبم و بر آتش قدم نهم از فرط این ریاضت ها.

دیگر وردهایم ضعیف شده و در مبارزه با ساحر بزرگ گرانی کم آورده است ولی من باز هم خودم را یک جادوگر می دانم.

هم پالگی هایم می گویند: برو نانی بخور و صد نان "با احتساب گرانی نان و تخفیف ویژه" اقلاً ده نان، بلاگردان بده که تفتیش عقاید را منسوخ نموده اند و الا به جرم ساحری و جادوگری با تو آن می شد که با گالیله و امثالهم، و البته که هزارباره این شکر را به جای خواهم آورد.

از حق که پنهان نیست، از حق جویان هم پنهان نباشد، در بادی امر گمان آن داشتم که این کم زورِ پر شر و شور، یگانه موهبت یافته ی این تجلّی ناگاه هستم که به مقام شامخ جادوگری دست یازیده ام اما کوته زمانی است دریافته ام که "چو منِ سوخته درین خیل چه بسیاری هست" که آنان برخی به زمان از بنده ی حقیر کم تجربه تر و برخی در رساندن حقوق ناچیزشان تا هفته ی سوم برج، کارآمد تر هستند.

فلذا همگان بزرگواری فرموده این ناچیز بی مقدار را به نمایندگی از خود به اتحادیه ی جادوکنندگان مقیم پایتخت، منتصب نموده و کلی اسباب شرمندگی برای این جانب فراهم کرده اند. باشد که از فنون و کار بلدی هایشان هم ردیفان را نیز مستفید گردانیم.

جادوگرِ خوش بین به بخش "وِرد مسکن".

ببخشید، پیجم می کنند.

واحد مشاره یک مراجع داشته که برای پرداخت اجاره خانه ای که معادل 85%درآمد ماهیانه ی او می باشد درمانده است وچون سحر وجادو هم در این باب راه به جایی نبرده در گل می ماند ،از عقل ناقص بشری مان مدد جسته ایم  ونتیجه این شد که برود درزیر زمین مادرزن جانش رحل اقامت بیفکند تا هم ازبرکات داماد سرخانگی مکیف  گردد وهم قوم زن محترمش قدر عافیت دانسته وبر او که 6سال متوالی رستم وار دخترشان را در منزلی مستقل سامان داده بود ،درو د ودست مریزاد بگویند.

خب دیگر من هم باید بروم .خوشحالم نمیدانید چه باری از شانه ام برداشته شد که اعتراف کردم  یک جادوگر هستم .

دوستی تند نگاهم می کند: هیس جادوگرها فریاد نمی زنند!

امضاء : خوش بین الممالک

خوش بین الممالک

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت