خدمت مقدس اجباری

بستن


خدمت مقدس اجباری

خدمت مقدس اجباری

این درد نامه مرهمی است بر رنج های( ظریف موجودات ) باغ آفرینش که همانا طایفه ی نسوان می باشند که بس که در حقشان جفا شده که آزادی ندارند ونمیتوانند باموهای تیفوسی در کو چه و خیابان طی طریق کنند و یا سواربر مرکبی رهوار به نام موتور گردند و زمین و آسمان را به هم بخیه کنند و نمیتوانند همانند ما اولاد ذکور خدازده بدبخت ،بی عاری و ولنگاری پیشه کنند ،آن چنان دچار عقده های جوروواجور و ناجور گشته اند که پنداری هیچ طبیببی را یارای گشودن این کلاف پیچ در پیچ عقده نمی باشد.

به هر حال وظیفه ی خوددانستم به عنوان یک خوش بین اصیل و حقیر خدمت این بزرگواران عرض نمایم :در ازای همه ی آن چه نمیتوانند ،میتوانند که به سربازی نروند ودلشاد هم باشندکه دراین توانستن و نرفتن نعمتی عظیم موجوداست ولاجرم در هر نعمت شکری است واجب.

18سالگی برای جماعت مذکور دوران شکفتگی وبالندگی وزیبایی و احیانا عرصه ی دلبری از خواستگارهای طاق وجفت است و  امکانا آمادگی برای حضور در پهنه ی دانش اندوزی وبرای مابخت برگشتگان مترادف است با مواجهه باکابوسی پریشان به نام خدمت اجباری که همانا سربازی نامندش وبرخی را گمان آن است که میبرندش سرِبازی غافل از این که می برندت تا سرت را در صورت لزوم ببازی.

همانا این خدمت خدمتی است اجباری جهت تحمیل به دفاع از مام میهن دربرابر دشمنی فرضی و در زمانی ناپیدا که امید داریم این دشمن و آن زمان هیچ گاه پیدایشان نشود .

خلاصه آنکه سال پایانی دبیرستان درست در آن زمانی که آن مه گلان باغ آفرینش مشغول وداعی اشک انگیز با دبیرستان محل تحصیل و پچ پچ های در گوشی با دوستان محترمه شان می باشند ،ما خارهای باغ یاد شده در حال بده بستان های ذهنی  و انجام جنگ مغزی با امری محتوم و نا گزیر هستیم که همان سربازی است و ذکرش پیش از این رفت .والبته کخه اصل ماجرا هم این جاست :

گروهی ازما همانند بره  های مطیع وسربه زیر به خود می قبولانند که راه رفتنی را باید رفت وبه سرعت به سازمان گرامی نظام وظیفه مشرف شده جهت مزین شدن قامت نازنینشان به کسوت مجلل یک سرباز اهتمامی تام به جا می آورند. که این دسته را باما کاری نیست و مارا هم با آنان .

واما زبان روایت ما حال دیکر اقشار این خیل مظلوم و بی پناه است که برایتان خواهم گفت.

اولین گروه از پیچانندگان این مسیر آنانند که خودرا مجاب میکنند که به واسطه ی عیوب کثیر با طنی و ظاهری قادر به در یافت نشان لیاقت معافیت می باشند وهمواره به دنبال علت العللی در وجنات و سکنات خود گشته از اطرافیان نیز جهت تأیید این عیوب استمداد می طلبند:کف پام ناجورصافه نیست؟انگار آفریدگار با خط کش رسمش کرده!

متوجه شدی پریروز تو خیابون اصلا بهت محل نذاشتم ؟آخه چش و چالم با عینک به زور تا فاصله ی 30 سانتی رو تشخیص میده !

مامانم میگه تو از اولشم مث خونواده ی بابای دربه درت بودی پاپرانتزی و مردنی حالام نمییشه گول وزن 80 کیلوییت رو خورد بی بنیه ولاجونی مادر.

البته اساتید بزرگوار کلا و جزئأ کور خوانده اند چون بزرگ کارشناسان سازمان محترم این قبیل ترفندهارا نه تنها کهنه کرده که وصله هم زده اند و آن بی نوا مدعیان را چنان از ورطه ی مهیب معاینات پزشکی می گذرانند که اجداد متوفایشان را به چشم ببینند وازیادنبرند.

دیگر گروه دردانه هایی هستند که چشم امید یا شاید هم طمع به به شناسنامه ی پدر محترم دوخته اند مگر با عبور از سد شرط سنی ابوی مکرم از این خوان بی بدیل جان به سلامت ببرند که البته این تو طئه در اکثریت قریب به اتفاق موارد نمی ماسد ،چون پدران بزرگوار این تیره روزان همگی در تشکیل عا ئله و کمک به گسترش نسل ،بسیار مصروعجول بوده اند آن چنان که فرزند برگشته بخت تا 15سال دیگر شاید توفیق بهره مندی از این موهبت را شامل شود واین جملات وا گویه های همان فرزند بیچاره است:آخه مگه نذری می دادن؟تو 19سالگی ازدواج میکنن پدر من ؟ آقا جون زن جیره بندی نبود که 5سال دیرتر می گرفتین چی می شد ؟در عوض من بد بخت این همه معطل یه معافی نمی موندم. ونگارنده خود شاهد است که در بیشتر موارد واکنش پدران بزرگوار تنها لبخندی ملیح است  و نگاهی عاقل اندر سفیه و پشت بندش کلامی نظیر این که :سربازی آدم رو مرد بار میاره پسر !

وتو حاضری همه رقمه از این مقام شامخ انصراف بدهی و لی در عوض سربازی نروی .

واما قسم دیگر از عزیزان پیچاننده آنهایند که تا قبل از آخرین سال تحصیلشان در دبیرستان برایشان افت دارد که قدمی جلوتر از جناب نا پلئون بگذارند و همواره نمره هایشان رادر سطح نمرات آن فاتح بزرگ نگاه داشته به رسم ادب از وی پیشی نمی گیرند ومعلوم نیست چطور است که آن سال آخر یک باره هم عنان ارشمیدس ودیگر نام  آوران عرصه ی علم می تازند تا کشیده ای سخت بر گوش جناب کنکور نواخته وارد دانشگاه گشته ومیان خود و آن خدمت مقدس 4سالی فاصله بیندازند که گفته اند :از این ستون به آن ستون فرج است. ودر نهایت رشته ای شبیه غاز چرانی در مراتع سبز ،سماق کاری در معادن متروک  وامثالهم را به سرنوشت خویش گره می زنند و بعد ها به مدارج عالی تری  مانند ارشد و دکترا نیز می اندیشند تا شاید نظام وظیفه ی عمومی (مگر خصوصی هم دارد؟) شرمنده ی اخلاق علمی شان شده و رهایشان کند و احتمالا این بیت معروف را از زبان بلیغ آن سازمان محترم نشنیده اند که :

تا مرگ  نگیردت گریبان .......... من دست ز دامنت ندارم

و البته پر بیراه نیست که در آن جهان هم چنین خدمتی را از بهر دوز خیان اجبار نموده باشند و وای بر احوالات گنهکاران.

واما تمامی تیر به سنگ خوردگان عزیز که راهی این خدمت نا به اختیار می گردند ، میدانند که داستان پر فراز ونشیب این اجباری مقدس تازه پس از ورود به دژاسرار آمیزی به نام پادگان آغازیدن می گیرد ،علی الا صول پادگان را می توان  به زبان بسیار ساده و به دور از تملق و تکلف این گونه تو صیف کرد :فضایی است که در آن موجوداتی مجبور برخاًبی مو و بعضاً مودار در کنار هم با مسالمت می زییند (مضارع اخباری از مصدر زیستن) و می توانند در محل مذ کور به در یافت نشان در یافت نشان درجه یک هنری (معادل مدرک Ph.D)دررشته های تی کشی ،ظرف شویی،کلاغ پر و پا مرغی نا ئل شوند ،مکانی است که وقتی امروز چمن های باغچه اش را کوتاه میکنند ،فردا بی برو برگرد واحتمالاًبر حسب تصادف نهار قورمه سبزی یا کوکوسبزی میهمان می شوید.فضایی است که در آن موش چال کردن امری بدیهی و غیر قابل تغییر است واین یعنی :ببخشیدقربان چسب زخم نبودبایدمیرفتم داروخانه ی هلال احمریا مهر فلان مسئول گم شده بود کمک کردم پیداشه نامه رو مهر کنند واین قبیل بهانه ها،فضایی است که در آن گواهی پزشک در حکم نشان میتی کومان است برای تأیید استعلاجی های وقت و بی وقت ،فضایی که به طرفة العینی به وزن مطلوب می رسیددر اثر کثرت فعالیت های عملی و نظری وهمانند پیکره ی آشیل نام آور درخیابان های شهر جولان می دهید البته اگر این لباس های خوش فرم و خوش آب و رنگ سربازی مجال جولان را از شما نگیرند واز فرط شب زنده داری ممکن است به نجوم یا پاسبانی یا حتی شب گردی و یحتمل شب رویی گرایش یابید

اما با همه ی این ها پاد گان فضایی است که در آن تجربه ی همراهی ،صبوری ،گذشت را هم می آموزید ،غذای ساده ی مادر را قدر می دانید برای اخم پدر احترامی بیشتر از قبل قائل می شوید و می آموزید چه اتفاقات ساده ای در کنار شما هرروز وهرروز شکل می گرفته که شما از آن بی خبر بودید ،طعم نان سنگک گرم و تازه رویایی کو چک و دست یافتنی می شود برایتان و برق استکان های تمیز آشپزخانه خاطرتان را آسوده می کند.پادگان جایی است که می فهمید آدم های بزرگ آرزوهایی کوچک دارند بس که دنیا بهشان تنگ می گیرد وبرای فتح قله  ی رفیع رفاقت و همراهی شرط اول و آخر است . ای کاش روزی برسد که با یک برنامه ریزی مناسب این خدمت مقدس دیگر اجباری نباشد بلکه اختباری یاشد یعنی آن قدر موءثر و مفید باشد که جوان ایرانی با اختیار ومیل این دوره را سپری کند و سال ها بعد وقتی به ان زمان نیم نگاهی انداخت آن سال هارا جزءسال های گنگ یا هدررفته ی زندگی اش به شمار نیاورد.امیدداریم که ایران ما چنین روزی را نیز به چشم ببیند .

یا حق

امضاء : خوش بین الممالک

خوش بین الممالک

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت