چهارشنبه در آتش

بستن


چهارشنبه در آتش

 

در عنفوان جوانی، چنانچه افتد و دانی شوق آتیه ای درخشان، سخت شرر به جانم افکند و مرا که روستا زاده ای بی ریا بودم در این پایتخت بی در و پیکر سکنی داد که ای کاش قلم پایم می شکست و مغز کوچکم می پکید و این آرزو در سر نمی پرورید که این آرزوها به دردسرش نمی ارزید.

باری در همان سال ابتدای حضور در این ناکجاآباد که سرمان به آرزوپروری گرم و دلمان به ادب پروری نرم بود، روزکی در اواخر اسفند که دود سرب فضا را آکنده و نفس کشیدن را دشوار کرده بود، سرخوش از دریافت حق التحریر نوروزی که با رأفت عیدی افزون می نمود در راه قدم می زدیم و می شَنگیدیم، به نزدیکی میدانی شدیم که فوّاره هایش سر بر اوج نهاده، رقصان جلوه گر می کردند و سبزه های ناخوش از آلودگی هوا، ناباورانه این صعود قطره ای را نظاره می کردند که دفعتاً از خاطرم گذشت : فوّاره چو بر اوج رسد، سرنگون گردد و نمی دانم از سرب هوا بود یا قلّت دما که همان مصرع را به آواز، خواندن گرفتم.

چند قدم جلوتر جوانکی بیکاره و شلوار پاره، موسیخی و رو مریخی، به بانگ بلند همی گفت :

آب که سر بالا بره قورباغه ابوعطا می خونه! و ما را نگاهی تندی انداخت و گذشت.

حرفش را به واسطه ی خوش بینی ذاتی مان که همراه بِلافَک بلاهت نیز می باشد، به منظور نگرفتیم و گمانمان شد که لابد اشاره به عروج آسمانی فوّاره ها دارد و کمی بعدترش فهمیدیم که بیشتر ما را شبیه قورباغه دانسته و مورد اشاره اش، این قسمت از مثل بوده است.

قدری مغموم شده، سر به گریبانِ خودخوری افکنده در عالم اندوه سیر می کردیم که خود را در پس کوچه ای خلوت یافتیم و در همان حال از خاطرمان گذشت با محتویات کاغذی جیبمان چه کنیم خوشتر است؟

القصه در کارگاه ذهن حریر تخیلات می بافتیم بس لطیف وظریف ،تاری از خوراک های لذیذ و پودی از پوشاک های عزیز. ناگهان صدایی مهیب بنای رفیع خیالاتمان را تخریب نمود و تا به خود بیاییم ،نفیری گوشمان را آزرد ومتعاقبش صدای انفجاری سخت تر فضایی آکنده از دود که در مقابل چشمان داغونمان بود.

ناخوداگاه خاطرمان رفت به جنگ بین الملل اول ودوم وپنداشتیم که سومی هم اینک در خم این کوچه ی خلوت آغازیدن گرفته وندانستیم که چرا یگانه آماج این همه تیر وترکش ،یک رأس (موکداً) یک رأس خوش بین زبان بسته بود ولاغیر.

پس خویشتن را در عرصه ی یک نبرد تمام عیار  متصور شدم واز آن جایی که تخیل یک خوش بین اصیل بیش از تعقل او کاربرد دارد،به سبک فیلم های جنگی رویت شده دو کف دست بر پس کله ی سرسره ای خود گذاشته به اشاره ای ،چونان یک خزنده ی مادرزاد لال، پشت خودرویی پناهنده شدیم.

در همان حالت اضطرار به اطراف سنگر آهنینمان نگاهی افکنده  باخود فکر کردیم ای بی نوا خوش بین

دیدی  سرانجام قلم سرخت سر سبز برباد داد؟آن قدر طنازی نمودی که گلچین روزگار قصد چیدنت کرده و معاندان نیت خون ریختنت کرده اند آن هم اینطور ناجوان مردانه وددمنشانه.........

عن قریب بود برای این قسم غریب مرگی خود عزاداری پیش از موعد منعقدنماییم که چندپسر کم سن وسال از آن سوی سنگر سرکی کشیدند و مارا که دیدند بنای خنده را گذاشتند وباکلماتی

نامانوس با ادبیات ما مارا خطاب قرار داده ویکیشان گفت:

بابا گولاخ  ترقه بود ترسیدی؟ودو سه حرف  آب نکشیده ی دیگرزدندوبازهم بی رحمانه خندیدند.

راستش شریان خوش بینی مان ورقلمبید ، ازاین که عِرض و آبرویمان دستمایه ی تمسخر دوسه فروند فنچک خشک مغز قرار گرفته بود پس قامت راست کردیم فریادی رعدآسا که ازحنجره ی

ضعیفمان بعید می نمود سردادیم و مهاجمان رادورساختیم .سپس بر ترس وخشم هردو غلبه کرده راهی منزل شدیم غافل از این که( سرفتنه دارد دگر روزگار)

راستش  پس از تسلط نسبی بر اوضاع غممان گرفت و بهمان برخورد وقتی دانستیم هنوز سری در سرها در نیاورده ایم که فاجعه ی ترورمان تیتر اول جراید بشود وزبان قلممان آنقدر برنده نبوده که حسود و بخیل پیداکنیم ولی چه کنیم دیگر (چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیاردارد)

در نزدیکی منزل احساس امنیت و سبکی به ما دست داد، کلید را در قفل چرخاندیم که صدای سوتی شنیدیم و چیزی کنار پایمان صدای مهیب داد و ما را به عروجی چند متری نائل ساخت.

با روحی ترسان و جسمس لرزان و بدنی مرتعش اطراف را پاییدیم و سه کله ی سیاه رنگ کوچک از مقابلمان به سرعت گذشتند و قاه قاه خندیدند و رویمان به دیوار دیدیم که دور از شما یکی شان هم برای ما شیشکی بسته و دیگری هم سلاح خودکار زبانش را به سوی ما گرفته و ( گولاخ)  بارانمان می کند.

عصبانی پا به دنبالشان گذاشتیم که چند فقره انفجار کوچک و بزرگ دیگر متوقفمان کرد.

به خانه رفتیم، با مصیبت بسیار، و خدا را شکر نمودیم که این خر مغزهای کوچک دست از ما کشیدند.

از پله ها رفتیم بالا و پس از نوشیدن یک لیوان بزرگ چای معطر با هل روی مبل ولوشدیم و مشغول خیالبافی که صدایی رشته افکارمان را به هم ریخت، دیوار کنار پنجره مورد اصابت واقع شده بود.

آن موجودات بی غم و کودن ما را رها نکرده بودند. بی اعتنایی کردیم تا بدانند جواب ابلهان خاموشی است ولی گویا بلاهتشان به حماقت انجامیده بود که بی خیال ما نمی شدند و صحنه ی یک کارزار تمام عیار را مقابل منزل ما به اجرا گذاشته بودند.

از پنجره نگاه کردم، نیروهای پیاده فزونی گرفته بودند، دو تن در میمنه (1) ، و یکی در میسره (2) و فرماندهان سه گانه در قلب (3)، سپاه را هدایت کرده به مقر ما یورشی سهمگین می آوردند. فریادی زدم و هر فضیحتی که بلد بودم نثارشان کردم که گویا ثمر بخشید. آتش بسی شد و در کسری از ثانیه کوچه خلوت شد و ما آرام گرفتیم و پر کشیدیم به روزهای کودکی مان که مادر آش می پخت شب چهارشنبه سوری و از محصولات روستای خودمان شب چره ای در مجمع برنجی می گذاشت که سرشار بود از مویز و نخودچی، برگه و قیسی، آلبالو خشکه و مسقطی و ...

می گفتیم و می خندیدیم و بزرگترها به رسم روستا، هدایایی بهمان می دادند که دلمان را خوش می کرد، جورابی یا کلاه و شال دستباف. بعد از غروب بوته آتش می زدیم و ...

چیزی بیخ گوشمان ترکید، اگر بگوییم برق از چشممان  پرید و روح مفلوک مان از جسم دل بریدو به نزدیکی لقاء ملک الموت هم رسید، پربیراه نگفته ایم. لیکن چشم و عمرمان به دنیا بود و ماندیم و آنگاه که به خود آمدیم، خود را گفتیم:

تو را چه می شود خوش بین؟ ای غیور، ای غیور ابن الغیور، برخیز و جامه ی جنگ به بر کن و ایام ننگ به سر کن.

چگونه روا می داری که بچگکانی(4) ملنگ، تو را ای زاده ی پلنگ، چنین نمایند مشنگ و سخن ها بگویند جفنگ!

آری خون خوش بینی در رگهایمان جوشیدن گرفت، به سراغ یخچال رفتیم و هر چه شیشه ی شربت معده و سرفه و دیگر دواجات داشتیم خالی کردیم و با یادآوری آنچه در فیلم ها دیده بودیم، کوکتل های شیشه ای ساختیم از نوع مولوتف، در جوار جرز دیوارجا خوش کردیم و شیشه پنجره گشودیم و ندا دادیم: سه دقیقه فرصت دارید منطقه را ترک کنید وگرنه ...

صدایی شنیدیم: برو بابا، آمیز لک لک و سلاحی دیوارِ بیرون را هدف گرفت و ما هم بمب دست سازی پرت کردیم و صدایی مهیب و شلیکی از جانب آنها و پرتابی از ناحیه ی ما و "تک" از ایشان و "پاتک"از ما و ...

شنیده بودیم که جوگرفتگی  بدتر از برق گرفتگی است ولی باور نداشتیم تا آن روزِ کذا که به عینه تجربه اش کردیم. چون آخرین صحنه های در خاطر مانده ام این است که فقط ما بودیم و ما و ما شلیک کردیم و نعره زدیم و دیوار صوتی شکستیم و یکباره در اتاق از جا درآمد و صاحبخانه و دو مأمور انتظامی وارد شدند و ما را بطری به دست دیدند که صاحبخانه فریاد کرد:

دیوانه ی دیلاق، چنار قدِ بی مغز، درخت سیب قد تو بود میوه داده بود، آن وقت تو محله را می ترکانی؟

دقایقی بعد ما بودیم و شرمندگی و سوار بر مرکب نیروی انتظامی و پشت سرمان را که دیدیم همان چند بچه ی عاصی با چشمانی متحیر و چهره های ترسیدهما را نگاه می کردند و بزرگترینشان می گفت:

نمی گم عاقبت این کارا اینه که بگیرنمون؟ بریم از مامان اینا چادر بگیریم، بریم قاشق زنی مطمئن تره، یه چیزی هم گیرمون میاد. البته این طرف هم عقلش کم بود، داشت با این چهارشنبه سوریش محله رو به آتیش می کشید.

ولی ما این بار دیگر خوش بین نیستیم، با واقع بینی گمان می بریم آنها ایادی دست نشانده ی مخالفان ما بودند که به اسم چهارشنبه سوری آبرویمان را سوزاندند.

اگر شما عزیزان نظر دیگری دارید، بگویید تا در این روزهای سالگرد آن نبرد دشوار و نابرابر، حقایق بر ما آشکار گردد.

لطفتان پاینده.

پاورقی:

(1) : سمت راست سپاه

(2) : سمت چپ سپاه

(3) : مرکزسپاه

(4) : شکل قدیم جمع کلمه ی بچه

امضاء: خوش بین الممالک

خوش بین الممالک

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت