دیدار نوروزی (قسمت اول)

بستن


دیدار نوروزی

(قسمت اول)

 

به به سلام، سال نویتان مبارک، صد سال به این سالها برسید، اگر از احوالات اینجانب "خوش بین الممالک" پرسیده باشید، ملالی نیست جز دوری از شما و خانه زندگی و میز و قلم و البته لیوان چای!

می دانم که هم اکنون بر خاطر مبارکتان خطور می کند مگر خوش بین تبعید یا زندانی است که این قبیل کلمات را بکار می برد، باید بگویم بله، البته هم زندانی و هم تبعید. کجا؟ در زیرزمین واحد مسکونی. چرا؟ برای احتراز از مواجهه با آن دسته از اقوام بی انصافی که خر مراد را یِکوَری سوار می شوند و از اقصا نقاط این جهان گل و گشاد به دیدار ما تازان می شتابند به این بهانه که بگویند: عیدتان مبارک!

راستش از همان سالی که این بخت سوخته ما را به خوش بینی رساند، ابوی و والده ی محترم نزد دوست و آشنا بر خود و فرزند اهل قلمشان نازیده، دست بر دامان پرگویی یازیده و نزد سروهمسر از سکونت افتخارآمیز ما در دارالاماره سخنها سازیده اند. آن گونه که دیگران را گمانِ آن شده حقیر بار صدارت مطبوعات را بر شانه ی نحیف خویش حمل می کنم. (چقدر یاد "اطلس" افتادیم که کره ی زمین را بر شانه هایش حمل می نمود.)

به همین واسطه درِ خانه ی استیجاری نیم وجبی ما به شکل کاملا اجباری به روی عموم و خصوص دوستان و آشنایان سببی و نسبی و داخلی و خارجی چهار طاق بازگشته و به شکل ناگزیری غیر قابل بستن می باشد.

از همان سالهای ابتدای حضورمان که مجرد هم بودیم، هر ماهی عده ای میهمان خوانده و البته در اکثریت قریب به اتفاق موارد ناخوانده سری به این ضعیفِ نحیف زده و خاطر حزینش را آزرده می ساختند.

ابتدا میهمان بازی تنها در حوزه ی ابوی و والده و تولیدات کثیره ی ایشان یعنی اخوان خوش بین و همشیره ی محترم بود اما باری خاله با مادر آمد تا در تهران نزد پزشک برود و عموی پدر برای انجام کار اداری و خواهرزاده ی باجناق برادر برای خرید جهیزیه و...

باور کنید ما همان روزها هم از این وقایع  و آمدهای بدون رفت، خرسند نبودیم و هر ماه شرمنده ی آن صاحبخانه ی نا کمال بی جمال که برایتان گفته بودیم می شدیم ولی گره افکنی در این داستان از زمان خروج از جهان تجرد و همنشینی با همسر پری وشِ پری چهرمان آغاز شد.

آن بی نوای از همه جا بی خبر، در ابتدای ازدواج گاهگاهی شاهد برپایی اردوی نوروزی اهل بیت پدر بنده می شد و بر سبیل تلطف و مهمان نوازی آنچه در چنته و پنجه داشت از کد بانوگری به کار می بست اما زمانی که متوجه شد منزل 90 متری ما در ایام نوروز کولونی کثیری مهمانان بی دعوت می شودو در بقیه ایام سال به کمپ ترک اعتیاد، دادگاه خانواده، مطب دکتر علفی و ... بیشتر شباهت دارد تا محل آرامش و آسایش، عنان اختیار از کف داد و روزی گفت:

آخه خوش بین این چه وضعی است صف لاینقطع میهمانانی که خیلی هاشان را یکبار هم ندیده ایم در خانه ی کوچکمان قطار شده.

او را به آرامش دعوت کرده و از ایشان مشورت خواستیم که خود از این وضع اسفناک سخت به تنگ آمده بودیم.

ظریفه (در مقابل ضعیفه) پس از قدری تأمل فرمود:

عزیز من آفت این روابط، رودربایستی های غیر عادی توست. اگر این بار کسی از خانواده و دوستان و آشنایان با تو تماس گرفت و خواست به تهران بیاید او را به منزلمان دعوت نکن یعنی اصلا تعارف هم نکن. بگذار حساب کار دستشان بیاید.

ما هم سمعاً و طاعتاً کلام ایشان به گوش جان نوشیدیم، در کاربرد فرمایشاتش کوشیدیم و در مکالمه تلفنی بعدی از سوی برادر زاده ی عروس جاری خاله جان که در زمان 15 سالگی یکبار در باغشان الک دولک بازی کرده و دیگر ندیده بودیمش کاری کارستان کردیم . زمانی که فرد مذکور از 2 ساعت زمان بازی مان خاطراتی بالغ بر یک دسته آگهی روزنامه ی وزین همشهری برایمان تعریف کرد، مات و متحیر ماندیم و سرانجام وقتی گفت قرار است برای کاری به تهران بیایند و سری هم به ما بزنند، تعارف نکردیم و تنها به گفتن سلامت باشید اکتفا کردیم و امید داشتیم که به قول عیال، طرف حساب کار دستش بیاید اما کلامی گفت که حساب کار به کلی دستمان آمد:

نشونیتونم از خاله جان گرفتم، می رسیم خدمت، تو رو خدا تدارک نبینید!

مبهوتِ رودستی بودیم که به شکل غیر اختیاری به ما خورانده شده بود و دیدن چهره ی متحیر و ماتم زده ی عیال که پی به کلمات ما برده بود شرمنده ترمان می کرد.

دردسرتان ندهم، همان شب جماعتی بر ما نازل شد که روی قوم یأجوج و مأجوج را سفید کرده بودند، پدر و مادری عجیب و فرزندانی غریب که گویا در طول دوران تحصیل تنها به یادگیری صرف فعل "خوردن" در زمان ها و اشخاص گوناگون نایل آمده بودند.

این مصائب را به انضمام نگاههای سرزنش بار صاحبخانه ضربدر بی پولی بنده تقسیم بر هفت روز اقامت آن لشگر غارتگرِ در به در نمایید تا پی به حال و روز این بینوا ببرید!

به هرحال بلای نازل شده نه چندان خیر ولی از سر ما گذشت و بنده و عیال را بر آن داشت تا قبل از هُردود کشیدن سایر اقوام شناخته و ناشناخته فکری بکنیم ولی روزگار بازی دیگری در سر می پرورید.

ادامه دارد ...

امضاء : خوش بین الممالک

خوش بین الممالک

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت