سیزده بدر، از نوعی دیگر

بستن


سیزده بدر، از نوعی دیگر

 


قبول دارید که سنت ها و رسوم، ریشه های درخت فرهنگ هر سرزمینی هستند که پایبندی به آنها در حفظ مواریث کهن آن سرزمین غیر قابل انکار است.

ما را هم که می شناسید، مدعی ادب و فرهنگ و خلاصه خود را زاده ی رسوم و سنن می دانیم.(پوزخند نزنید، می فهمیم ها !)

خاطرتان هست که بنده مولود سیزدهم برج هستم و در نتیجه سیزدهم هر ماه به نوعی ماهگرد میلاد ماست دیگر چه رسد به 13 فروردین که همه ساله با عنایت دوستان و آشنایان به در می شود و قدری خاطر آیینه صفت ما را مکدّر می سازد.

واقعیتش ما در زمان تنهایی مان در تهران، سیزدهی را به در نمی کردیم. در خانه کاهو و سکنجبین می خوردیم و آش رشته می زدیم و خلاصه از اطعمه و اشربه هر چه به کفمان می آمد روانه ی خندق بلا می کردیم تا در آن روز فرخنده لااقل مدیون شکممان نباشیم که در قیامت توان پاسخگویی به این فقره را نداریم.

بعدها به یمن ورود به جرگه ی متأهلین، با عیال منفرده سری به زادگاه زده و سیزده را آنجا سپری می کردیم و سبزه گره می زدیم که آرزوهامان برآورده شود و مأکولات خانگی تناول می کردیم و خلاصه خوش می گذراندیم تا سالِ پار که این مهم دست نداد و برای اولین بار قرار شد سیزده را در حاشیه ی شهر بی در و پیکرمان بگذرانیم.

خروس نخوانده از خواب برخاستیم که مبادا اسیر اژدهای جاده و افعی ترافیک شویم و خود را به منطقه ای خوش آب و هوا رساندیم با تصور حضور در کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش. ولی وقتی رسیدیم، دانستیم که از ما خروس صفت  ترهم وجود دارد.

جشنواره ای از چادرهای رنگارنگ برقرار بود و زندگی جاری. جایی نزدیک تَرَک به آب چادر زدیم که قدری بعد مبدل شد به زباله دانی حضار بی ذوق. بعدترش آمدیم بیرون چادر از هوای مطبوع بهاری لذت ببریم که دود قلیان همسایه ها راه نفس کشیدنمان را تنگ نمود و ما را به فکر فرو برد که این نادان ها چرا به حاشیه ی طبیعت آمده اند تهران که ماشاءا... مهد دود سیگار و سرب و خلاصه هفت سین دودی جات است.

اما گفتیم از ورطه ی معقولات بیرون برویم بهتر است. پس سعی کردیم از فضا لذت ببریم که به واسطه ی ازدحام جمعیت و کمبود جا، چادر هایی با رعایت حداقل فاصله ی ممکن حریم، قارچ گونه در اطراف ما سبز شدند و عرصه را بر ما تنگ کردند.

به روی مبارک نیاوردیم. جدولی از عیال ذوق زده مان گرفتیم که مخ نازنینمان را به چالش بکشیم و نصیبتان نشود که هر چند لحظه یکبار، مخروطی مزیّن به پرهای سفید از مسیر راکت های بدمینتون بازان نابودِ حاضر در صحنه، انحرافی 180 درجه یافته، بر فزق سر حقیر اصابت می نمود و پشت بندش دخترکی 15-14 ساله با لبخندی ملیح عذرها می خواست و آنقدر این صحنه تکرار شد که بعد از 8-7 بار فقط لبخند بود بی عذرخواهی و بعد ترش هم نگاهِ بدون لبخند و بحمدا... که صدایش کردند و رفت وگرنه که باید از حضور نکره و نخراشیده ی مان در آن حوالی عذرخواهی هم می کردیم لابد.

به عیال گفتیم : بانو برخیز تا قدری در این سبز دامن زیبای بهار قدم بزنیم. اما چند دقیقه بعدش دانستیم که خیالی خام در مخ خالی خویش می پخته ایم. که جایی برای گام برداشتن نبود.

فضا تنگاتنگ مملو از جمعیت بود و گروهی زیبا رویانِ ماهوش بی توجه به حضور عناصر ذکور منطقه، زلف در دست نسیم سپرده بودند و ما را شرمنده ساخته بودند.

عیال که متوجه این وضعیت ناخوشایند شد با ناخرسندی ما را برگرداند و زیر لب ناسزایی و نفرینی بدرقه ی راهمان ساخت که ما ندانستیم چرا !

از همه جالب تر چادر کناری بود که آوازی بلند را با این مضمون برای همگان پخش می کرد :

خوش به حالتون هر دو خوشحالید، خوش به حالتون هر دو خوشبختید، هر جایی که من تنهایی رفتم، خوش به حالتون دوتایی رفتید!!

آقا، متوجه فحوای موثر این جملات ارزنده شدید؟

این محتوا را با صدای سوزناک و ضجه زنِ خواننده محترم به چهره ی جوانی که آن را در چادر بغلی زمزمه می کرد و شدید با فضای تراژیک ترانه درگیر بود، بیفزایید و خود را جای حقیر بگذارید که از دیدن آن صحنه ها چه حالی به ما دست می داد.

نزدیک نهار شد و ما که به مختصر بودن توشه ی سفر معتقدیم، سفره ای کوچک انداخته، چند ساندویچ کوچک و قدری سالاد و میوه در آن قرار دادیم و خود را به ضیافت طبیعت دعوت کردیم و نمی دانید چقدر متعجب شدیم که دیدیم دو چادر آن طرفتر سفره ای افکنده شد، رنگین و سنگین، قابلمه ی پلو و دیگ خورشت و برانی و سالاد و نوشابه و ژله و بعدش هم بساط چای و کیک و خرما و خلاصه شبیه میهمانی های عظیمدربار لویی چندم بود به گمانم  بود تا درکردن روز منحوس سیزده و بعد هم که مخدرات ظرف ها را کنار آب جاری همان  رودخانه ی بخت برگشته با مقادیر هنگفتی کف شستند و گفتند و خندیدند و ما تمام مدت به فکر ماهیان احتمالی رودخانه بودیم که چه می شودشان. ولی عیال خاطرمان را راحت کرد که ساعتی قبل چندتایی خرچنگ کسل و خواب آلود در بستر رودخانه ملاحظه کرده و لاغیر.

به هر حال گاز اول را به لقمه دستاورد بانو زدیم و در خیالمان با طعم خوشش خاطره بازی می کردیم که رایحه ی تند دود کباب مثل غول چراغ جادو از منقل همسایه ای دیگر برخاست و وارد منافذ بینی مان شد و راهش را به سوی مغز پوکمان پیدا کرده همان یک لقمه را هم زهر مارمان کرد.

خوردن نان و کالباس را با بوی کباب و جوجه متصور شویدتا حالمان دستتان بیاید. خدا را شکر عیال، توراهی نداشت که چشمش یقینا چپ و چول می گشت و البته تازه می شد شبیه باباش. اینها فرمایشات ایشان است در آن لحظه!

در همان اوان دوربین رسانه هم به سراغ جمع آمد و مجری خوش قامت از صدای بلبل و هوای خوش و جمع صمیمی و سادگی سفره های ایرانی، خطابه ای غرا ایراد فرمود و فیلمبردار محترم به توصیه ی دستیارش به گرفتن تصاویر کلوزآپ از شکوفه و آب رضایت داد تا مبادا تلّ زباله و دود قلیان فضای حقیقت را آشکار سازد.

عصر هنگام عیال که حظّی از این وضع نبرده بود به ما فرمود: پاشو خوش بین، پاشو بریم خونه مادرم اینا. مامان زنگ زده میگه باغچه رو صفا دادن، آش رشته هم گذاشتن. پاشو بریم اونجا.

گفتم: بالای سر، بانو! بدین مژده گر جان فشانم رواست.

خلاصه بساط جمع کردیم و به منزل ابوی همسر جان رجعت نمودیم. جایتان خالی، حوض را تازه نقاشی کرده بودند، آبش زلال بود و ماهی های قرمز و سیاه درونش می رقصیدند. باغچه ی کوچکشان از عطر سبزه ی خیس آکنده بود، قناری کوچکشان در قفس آوازی خوش سرداده بود. قالیچه ای پهن کرده بودند و کاهو و سکنجبین و آش رشته و دیگر تنقلات، که خوردیم و سبزه هم گره زدیم. گرچه آرزوهای حقیر آنقدر خطیر و کبیر است که گره زدن چنار هم بعید است کاری از پیش ببرد وای به سبزه، ولی با دلی خوش سنّت سیزده را به جا آوردیم و از شیشه ی جادویی تلویزیون منظره ی اقامت صبحمان را نظاره کردیم که محدود به چادرهای رنگی و آب روان بود بدون تل زباله و بدون دود قلیان و بدون سوز کلام ترانه خوان منطقه و با خود فکر کردیم:

چه میشد اگر واقعیت همین بود، یعنی طبیعت، پاکی، آرامش و زیبایی.

یاحق.

پایان

امضاء : خوش بین الممالک

نظرات   

 
0 #1 هانی 1393-01-09 10:28
قشنگ بود. :lol:
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت