بدیهه سرایی، فنی ظریف و جالب

بستن


بدیهه سرایی، فنی ظریف و جالب

 

بدیهه سرایی فنی ظریف و هنرمندانه در شاعری است که در آن شاعر بی اندیشه ی قبلی درارتباط با موضوعی شعر بسراید والبته همه ی شعرا ازاین هنربهره مندنیستند موارد زیر نمونه هایی لطیف از بدیهه سرایی شاعران خوش ذوق ایرانی است:

روزي خاقاني، شاعر بزرگ وارد مجلسي شد. صاحب مجلس به قصد کوچک کردن او، وي را زير دست شخصي که عاري از علم و فضل بود نشاند. خاقاني بلافاصله خطاب به او گفت:

گر فروتر نشست خاقاني، نه ورا عيب و نه تو را ادب است

قل هوا... نيز در قرآن، زير تبت يدا ابي لهب است

پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشته است. وقتی اعطای این عنوان به بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد ، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.

امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضور پیدا کند و با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.

اولین سری واژه‌ها از این قرار بود:

خروس ، انگور ، درفش ، سنگ

و بهار اینچنین سرود :

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست

خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش

جور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوست

سپس واژه های :

تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار

بهار سرود :

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید ا نو ا ر

کس شهد ندیده است در کام نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار

و در آخر:

گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک

و بهار چنین سرود :

ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

بهار خود می گوید : در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من ، بایستی بهار این چهار چیز را بسراید :

آینه ، اره ، کفش ، غوره

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است :

چون آینه نورخیز گشتی احسنت !

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی احسنت!

 

گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني (عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند.

فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه شخص ناشناس آدم بي‌سوادي است و مزاحم ايشان خواهد بود تصميم گرفتند به او بفهمانند كه ما از طبقه شعرا هستيم و با زبان شعر با هم سخن مي‌گوئيم و او هم اگر شعر مي‌داند بنشيند و الّا راه خود پيش بگيرد و برود ،اين پيشنهاد را به فردوسي ارائه كردند.

حكيم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئيد و چون نوبت به من رسيد توانستم جواب مي‌گويم و اگر نتوانستم رفع زحمت مي‌كنم.

پس قرار شد چهار نفري يك رباعي بسازند.

نخست عنصري گفت:

چون عارض تو ماه نباشد روشن

عسجدي ادامه داد:

مانند رخت گل نبود در گلشن

فرّخي اضافه كرد:

مژگانت همي گذر كند از جوشن

نوبت به فردوسي رسيد با صداي رسا فرمود:

مانند سنان گيو در جنگ پشن.

كه هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند.

 

همچنین نقل است که زیب النسا بانوی شاعر فارسی زبان هندی روزی در مقابل آئینه ایستاده بود که بادی وزید وآیینه راشکست پدرش اورنگ زیب که پادشاهی شاعرمسلک بود درآن جاحضورداشت و بادیدن این صحنه چنین سرود:

ازقضا آیینه ی چینی شکست

و دختر نیز بلافاصله چنین پاسخ داد:

خوب شد اسباب خودبینی شکست.

گردآوری شده توسط: عطیه معیری

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت