سه گانه سیب

بستن


سه گانه سیب

 

سه گانه ی سیب از آن شعرهای لطیفی است که سیال و آرام در رگ احساسمان جاری می شود گرچه کمی تلخ ولی باور پذیر به کاممان می نشیند.

شعری داستان گون که سه شاعر در برهه های زمانی متفاوت قسمتی از آن راسروده اند و وقتی می خوانیمش می پذیریم که هریک بی دیگری ناتمام بود گویا ازابتدا باید این گونه آفریده می شد:

  • از زبان پسرک:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید

 غضب آلود به من كرد نگاه

 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 و تو رفتی و هنوز،

 سالهاست كه در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

 و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

 كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

(حمید مصدق)

  •  از زبان دخترک:

من به تو خندیدم

 چون كه می دانستم

 تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

 پدرم از پی تو تند دوید

 و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

 پدر پیر من است

 من به تو خندیدم

 تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 بغض چشمان تو لیك

 لرزه انداخت به دستان من و

 سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

 دل من گفت: برو

 چون نمی خواست به خاطر بسپارد

 گریه تلخ تو را

 و من رفتم و هنوز

 سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

 حیرت و بغض تو تكرار كنان

 می دهد آزارم

 و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

 كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

(فروغ فرخزاد)

  • از زبان سیب:

 دخترک خندید و

 پسرک ماتش برد !

 که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدید

 باغبان از پی او تند دوید

 به خیالش می خواست،

 حرمت باغچه و دختر کم سالش را

 از پسر پس گیرد !

 غضب آلود به او غیظی کرد !

 این وسط من بودم،

 سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

 من که پیغمبر عشقی معصوم،

 بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

 و لب و دندان .

 تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

 و به خاک افتادم

 چون رسولی ناکام !

 هر دو را بغض ربود...

 دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

 " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

 پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

 " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

 سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

 عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

 جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

 همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

 این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

(جواد نوروزی)

گردآوری شده توسط : عطیه معیری

نظرات   

 
+1 #2 fahimeh 1392-11-11 16:22
واقعا سروده های زیبایی بود دستتون درد نکنه.
:roll:
نقل قول
 
 
+1 #1 هانی 1392-10-21 23:12
بسیار زیبا و دلنشین بود مخصوصا شعر از زبان سیب .
ای کاش کسی پیدا میشد و از زبان باغبان هم شعری می سرود تا او نیز تبرئه شود ... .
ممنون بابت قراردادن این اشعار زیبا در سایت.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت