آل پاچینو، از زبان خودش

بستن


آل پاچینو، از زبان خودش

 

آل پاچینو، از زبان خودش

آل‌ پاچينو، يكي‌ از اسطوره‌هاي‌ بازيگري‌ معاصر در گفت‌وگويي‌ در مورد دوره‌هاي‌ مختلف‌ زندگي‌اش‌ سخن‌ گفته‌، با هم مي‌خوانيم‌:

  • وقتي‌ بچه‌ بودم‌، به‌ يك‌ مناسبت‌ خاص‌ كه‌ يادم‌ نيست‌، مادربزرگم‌ يك‌ سكه‌ نقره‌يي‌ يك‌ دلاري‌ به‌ من‌ داد. او هميشه‌ يك‌ جورهايي‌ حواسش‌ به‌ من‌ بود. وقتي‌ او مي‌خواست‌ آن‌ سكه‌ را به‌ من‌ بدهد، تقريبا كل‌ خانواده‌ام‌ يك‌ صدا جيغ‌ زدند: نه‌نه‌، آن‌ سكه‌ را به‌ او نده‌. اين‌ كارشان‌ به‌ اين‌ دليل‌ بود كه‌ ما خانواده‌ فقيري‌ بوديم‌. در همان‌ حال‌ كه‌ سكه‌ در دستم‌ بود، همه‌ خانواده‌ فرياد مي‌زدند: پسش‌ بده‌، پسش‌ بده‌. خب‌، من‌ هم‌ از گرفتن‌ آن‌ چندان‌ راحت‌ و راضي‌ نبودم‌.
  • وقتي‌ خيلي‌ كوچك‌ بودم‌ پدر و مادرم‌ از هم‌ جدا شدند. من‌ يك‌ بچه‌ كوچك‌ در يك‌ خانه‌ كوچك‌ اجاره‌يي‌ در برانكس‌ جنوبي‌ بودم‌ و با مادرم‌، پدربزرگم‌ و مادربزرگم‌ زندگي‌ مي‌كردم‌. ما پول‌ زيادي‌ نداشتيم‌. بنابراين‌ وقتي‌ پشت‌ يك‌ جعبه‌ موادغذايي‌ برنده‌ يكي‌ از وسايل‌ تام‌ ميكس‌ شدم‌، روز فوق‌العاده‌يي‌ برايم‌ بود. تام‌ ميكس‌ يك‌ قهرمان‌ بزرگ‌ كابوي‌ در فيلم‌ها بود، آدم‌ بزرگي‌ هم‌ بود.
  • وقتي‌ مادربزرگ‌ مرد فكر مي‌كنم‌ شش‌ سالم‌ بود. زياد از مراسم‌ ترحيم‌ و كفن‌ و دفن‌ او يادم‌ نيست‌، يك‌ چيزهاي‌ پراكنده‌ به‌ خاطرم‌ مانده‌ است‌. همان‌ روز بود كه‌ آن‌ وسايل‌ تام‌ ميكس‌ با پست‌ به‌ دستم‌ رسيد. خيلي‌ هيجان‌ زده‌ بودم‌. بعد اما يادم‌ افتاد كه‌ مادربزرگ‌ مرده‌ است‌. مي‌خواستم‌ شاد باشم‌ اما در آن‌ روز بود كه‌ پيچيدگي‌ زندگي‌ را كشف‌ كردم‌!
  • اغلب‌ اوقات‌ در خانه‌ تنها بودم‌. مادرم‌ سر كار مي‌رفت‌، اما يك‌ اخلاق‌ خاصي‌ داشت‌ كه‌ مرا به‌ ديدن‌ تمام‌ فيلم‌هايي‌ كه‌ در سينماهاي‌ محلمان‌ بودند، مي‌برد. روز بعد از سينما، در تنهايي‌، من‌ كل‌ فيلمي‌ را كه‌ ديده‌ بودم‌ در خانه‌ بازي‌ مي‌كردم‌. هر فيلمي‌ روي‌ من‌ تاؤير مي‌گذاشت‌. خيلي‌ جوان‌ بودم‌ كه‌ فيلم‌ آخرين‌ تعطيلات‌ را ديدم‌. حداقل‌ براي‌ ديدن‌ همچو فيلمي‌ خيلي‌ جوان‌ و كوچك‌ بودم‌. اما فيلم‌ خيلي‌ روي‌ من‌ اثر گذاشت‌. نمي‌دانستم‌ چرا، ولي‌ اشتياقي‌ در فيلم‌ بود كه‌ مرا هم‌ مشتاق‌ مي‌كرد. در آن‌ فيلم‌ بود كه‌ ري‌ ميلاند برنده‌ جايزه‌ اسكار شد. در فيلم‌ صحنه‌يي‌ است‌ كه‌ ري‌ دنبال‌ يك‌ شيشه‌ مشروب‌ مي‌گردد. او وقتي‌ مشروب‌ مي‌خورد آن‌ را در آپارتمانش‌ مخفي‌ مي‌كرد. در آن‌ صحنه‌، او دنبال‌ آن‌ شيشه‌ بود. مي‌دانست‌ شيشه‌ را جايي‌ گذاشته‌ اما فراموش‌ كرده‌ بود كه‌ كجا. آن‌ قدر دنبالش‌ گشت‌ تا آن‌ را پيدا كرد. من‌ از اين‌ صحنه‌ خيلي‌ خوشم‌ آمد چرا كه‌ با آن‌ كارها آشنا بودم‌ و وقتي‌ پدرم‌ به‌ ديدارم‌ مي‌آمد و مرا به‌ ديدن‌ رفقايش‌ در هارلم‌ و همچنين‌ جاهايي‌ مي‌ برد از من‌ مي‌خواست‌ كه‌ صحنه‌ بطري‌ را براي‌ رفقايش‌ بازي‌ كنم‌. من‌ آن‌ صحنه‌ را بازي‌ مي‌كردم‌ و تمام‌ آنها به‌ من‌ مي‌خنديدند. من‌ هم‌ با خودم‌ فكر مي‌كردم‌ كه‌ آنها به‌ چه‌ مي‌خندند? اينكه‌ يك‌ صحنه‌ خيلي‌ جدي‌ بود.
  • در يك‌ كارناوال‌ در دوران‌ كودكي‌ام‌ كارهاي‌ تردستي‌ مي‌كردم‌. مثلا چهار تا بطري‌ را به‌ هوا مي‌انداختم‌ و يكي‌يكي‌ مي‌گرفتم‌ و از اين‌ كارها. اما آنها به‌ من‌ بخاطر اين‌ كار جايزه‌ ندادند. در آن‌ روز، فكر نمي‌كردم‌ كسي‌ پيدا شود كه‌ چنين‌ كاري‌ برايشان‌ انجام‌ دهد. به‌ خانه‌ برگشتم‌ و ماجرا را به‌ مادربزرگم‌ گفتم‌. صورتش‌ چنان‌ بي‌حس‌ بود كه‌ بازتاب‌ حرف‌هايم‌ به‌ طرف‌ خودم‌ برگشت‌. به‌ من‌ گفت‌: حتما از من‌ توقع‌ نداري‌ كه‌ شش‌ طبقه‌ پايين‌ بيايم‌ پنج‌ خيابون‌ را بگذرم‌ و به‌ آن‌ يارو بگويم‌ كه‌ تو بخاطر پرتاب‌ آن‌ بطري‌ها بايد جايزه‌ مي‌بردي‌? البته‌ او اين‌ حرف‌ها را نگفت‌ بلكه‌ از صورتش‌ و حالت‌ صورتش‌ فهميدم‌. در عين‌ حال‌ او اين‌ را به‌ من‌ ياد داد كه‌ بعضي‌ وقت‌ها چنين‌ اتفاقاتي‌ در زندگي‌ رخ‌ مي‌دهد. او حق‌ داشت‌ و در زندگي‌ من‌ چنين‌ چيزهايي‌ خيلي‌ رخ‌ داد.
  • براي‌ تربيت‌ من‌ مادرم‌ خودش‌ را كشت‌. يك‌ خاطره‌ كوچك‌ هم‌ از او دارم‌ كه‌ خيلي‌ بزرگ‌ است‌، البته‌. ما در طبقه‌ بالاي‌ يك‌ آپارتمان‌ اجاره‌يي‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌. خانه‌ خيلي‌ سردي‌ بود. فكر مي‌كنم‌ حدود ده‌ سالم‌ بود. در خيابان‌، رفيق‌هايم‌ داشتند مرا صدا مي‌كردند. آنها از من‌ مي‌خواستند تا با آنها بيرون‌ بروم‌ و شب‌ خوشي‌ با هم‌ داشته‌ باشيم‌. مادرم‌ اما به‌ من‌ اجازه‌ نمي‌داد. يادم‌ مي‌آيد كه‌ خيلي‌ از دست‌ او ناراحت‌ بودم‌: آخر چرا نمي‌گذاشت‌ من‌ مثل‌ بقيه‌ باشم‌? من‌ چه‌ مشكلي‌ داشتم‌? سر او داد زدم‌. حرصم‌ را داشت‌ در مي‌آورد. البته‌ او زندگي‌ مرا نجات‌ داد. براي‌ اينكه‌ آنها كه‌ در خيابان‌ بودند، اكنون‌ هيچ‌كدامشان‌ اوضاع‌ و احوال‌ خوشي‌ ندارند. زياد در اين‌ مورد فكر نمي‌كنم‌ اما آن‌ قدر روي‌ من‌ تاؤير گذاشته‌ كه‌ الان‌ دارم‌ با شما راجع‌ به‌ آن‌ حرف‌ مي‌زنم‌. مادرم‌ نمي‌خواست‌ من‌ شب‌ها در خيابان‌ها باشم‌. بايد تكاليف‌ مدرسه‌ام‌ را انجام‌ مي‌دادم‌ و به‌ آن‌ دليل‌ مجبور بودم‌ در خانه‌ بنشينم‌. ساده‌ است‌ نه‌؟ بعضي‌ وقت‌ها اين‌ چيزهاي‌ ساده‌ و مهم‌ را چقدر سريع‌ فراموش‌ مي‌كنيم‌.

آل پاچینو، از زبان خودش2

  • يكي‌ از تاثیرگذارترين‌ و تكان‌دهنده‌ترين‌ تجربياتم‌ در زندگي‌ در برانكس‌ جنوبي‌ در يك‌ تماشاخانه‌ رخ‌ داد كه‌ به‌ سالن‌ نمايش‌ فيلم‌ تبديل‌ شده‌ بود. البته‌ نمايش‌ هم‌ در آن‌ اجرا مي‌شد و هزاران‌ تماشاچي‌ داشت‌. براي‌ اولين‌ بار وقتي‌ چهارده‌ سالم‌ بود يك‌ تئاتر را كه‌ اعضاي‌ آن‌ يك‌ گروه‌ سيار بودند در آنجا ديدم‌. پيش‌ از آن‌ خودم‌ هم‌ در مدرسه‌ تئاتر بازي‌ كرده‌ بودم‌، اما مثل‌ آن‌ را نديده‌ بودم‌. در مدرسه‌، مثلا يك‌ بار نقش‌ يك‌ نماينده‌ ايتاليايي‌ را بازي‌ مي‌كردم‌ و يادم‌ مي‌آيد كه‌ بچه‌هاي‌ مدرسه‌ از من‌ امضا مي‌خواستند و من‌ هم‌ با نام‌ ساني‌ اسكات‌ امضا مي‌كردم‌. خيلي‌ بامزه‌ بود.به‌ هرحال‌، آن‌ گروه‌ كه‌ گفتم‌ نمايشي‌ از چخوف‌ را داشتند اجرا مي‌كردند، نمايش‌ شروع‌ شد و سپس‌ تمام‌ شد. اين‌ جور مي‌گويم‌ كه‌ بفهميد چقدر سريع‌ گذشت‌. يك‌ نمايش‌ جادويي‌ بود. يادم‌ مي‌آمد كه‌ فكر مي‌كردم‌ چطور كسي‌ ممكن‌ است‌ چنين‌ چيز معركه‌يي‌ را بنويسد؟ پس‌ از آن‌ يك‌ كتاب‌ از داستان‌هاي‌ چخوف‌ را خريدم‌. پس‌ از آن‌ هم‌ وارد دبيرستان‌ بازيگري‌ شدم‌. آن‌ موقع‌ها بود كه‌ وقتي‌ در يك‌ رستوران‌ داشتم‌ غذا مي‌خوردم‌ بازيگر آن‌ نمايش‌ را ديدم‌ كه‌ داشت‌ به‌ عنوان‌ گارسون‌ كار مي‌كرد. نفسم‌ بند آمده‌ بود. بهت‌ زده‌ بودم‌. اين‌ را بايد بهش‌ مي‌گفتم‌ و گفتم‌. مرد خيلي‌ بزرگي‌ بود...
  • وقتي‌ بيست‌ و يك‌ سالم‌ بود يكي‌ از نقاط‌ عطف‌ زندگي‌ام‌ پيش‌ آمد. داشتم‌ نمايش‌ طلبكارها را بازي‌ مي‌ كردم‌ كه‌ ترجمه‌يي‌ از نمايشنامه‌ اگوست‌ استريندبرگ‌ بود. چارلي‌ لاتون‌ كه‌ دوستم‌ بود اين‌ نمايش‌ را كارگرداني‌ مي‌كرد و قصه‌ نمايش‌ در سوئد در آغاز قرن‌ بيستم‌ مي‌گذشت‌ و شخصيتي‌ كه‌ بازي‌ مي‌كردم‌ آدولف‌ نام‌ داشت‌. اين‌ اولين‌ بار در زندگي‌ام‌ بود كه‌ اين‌ شانس‌ و فرصت‌ را داشتم‌ كه‌ دنيايي‌ را كه‌ در آن‌ نبوده‌ام‌ و هيچ‌ ارتباطي‌ با آن‌ نداشته‌ام‌ بازي‌ كنم‌ و نشان‌ دهم‌. بشدت‌ تحت‌ تاثير نقش‌ قرار گرفته‌ بودم‌. من‌ سعي‌ داشتم‌ سوئدي‌ بودن‌ خودم‌ را در آن‌ نقش‌ بدل‌ به‌ نوعي‌ استعاره‌ كنم‌، چون‌ در واقع‌ خيلي‌ چيزهاي‌ او با من‌ متفاوت‌ بود. يك‌ تجربه‌ انتقالي‌ خوبي‌ را پشت‌ سر گذاشتم‌، تقريبا چيزي‌ مثل‌ عاشق‌ شدن‌. حس‌ مي‌كردم‌ جز آن‌ نقش‌ در آن‌ زمان‌ دوست‌ نداشتم‌، هيچ‌كار ديگري‌ در دنيا انجام‌ دهم‌. چيزي‌ مثل‌ كشف‌ اين‌ نكته‌ كه‌ شما مي‌توانيد بنويسيد و احساسات‌ خود را جاري‌ كنيد. علاقه‌ من‌ به‌ آن‌ كار بخاطر دستمزدي‌ نبود كه‌ قرار بود بگيرم‌ يا حتي‌ در كارم‌ موفق‌ و مشهور شوم‌. براي‌ من‌ در آن‌ نمايش‌ خود سفر بيش‌ از مقصد اهميت‌ داشت‌.
  • در آن‌ زمان‌ من‌ خانه‌يي‌ نداشتم‌. شب‌ها در همان‌ تئاتري‌ كه‌ بازي‌ مي‌كردم‌ مي‌خوابيدم‌. بعضي‌ وقت‌ها هم‌ چارلي‌ مرا به‌ خانه‌اش‌ مي‌برد. دوران‌ سختي‌ بود اما در آن‌ سن‌ آدم‌ در هر جايي‌ مي‌تواند بخوابد. حتي‌ در آن‌ زمان‌ فكر مي‌كردم‌ حال‌ و روز خوبي‌ دارم‌. من‌ زنده‌ بودم‌ تا كاري‌ را كه‌ دوست‌ دارم‌ انجام‌ دهم‌. بعضي‌ وقت‌ها در زندگي‌ اتفاقاتي‌ هست‌ كه‌ اگر خوش‌شانس‌ باشي‌ در موقع‌ مناسبش‌ مي‌افتد. براي‌ من‌ چنين‌ اتفاقي‌ زياد رخ‌ داده‌ و زندگيم‌ را بنيان‌ نهاده‌. الان‌ هم‌ هر چند وقت‌ يك‌ بار سعي‌ مي‌كنم‌ به‌ زندگي‌ گذشته‌ام‌ فكر كنم‌ و آن‌ لحظات‌ را دوباره‌ و چند باره‌ كشف‌ كنم‌.
  • اول‌ بار كه‌ حس‌ كردم‌ كمي‌ پولدار شده‌ام‌ در بوستون‌ بود كه‌ در يك‌ شركت‌ رپرتوار كار مي‌كردم‌. پيش‌ از آن‌، تنها چيزي‌ كه‌ الان‌ يادم‌ مي‌آيد، يواشكي‌ و مجاني‌ سوار شدن‌ در اتوبوس‌ها بود. وقتي‌ بچه‌ بودم‌، بليت‌هاي‌ اتوبوس‌ در سه‌ رنگ‌ زرد و صورتي‌ و آبي‌ بودند. جايي‌ هم‌ بود كه‌ بليت‌هاي‌ باطل‌ شده‌ را آنجا مي‌ريختند و ما هم‌ جيب‌هايمان‌ را با آنها پر مي‌كرديم‌. با اينكه‌ آنها ارزشي‌ نداشتند اما يك‌ حس‌ خوبي‌ به‌ من‌ دست‌ مي‌داد. جوري‌ بود كه‌ حس‌ مي‌كردم‌ جيب‌هايم‌ پر از پول‌ است‌.بعدتر، شغلي‌ پيدا كردم‌ و آن‌ بردن‌ روزنامه‌هاي‌ اقتصادي‌ به‌ در منازل‌ بود. زير باران‌، برف‌، باد و... من‌ كارم‌ را مي‌كردم‌. هيچ‌ وقت‌ فراموش‌ نمي‌كنم‌، براي‌ اين‌ كار دوازده‌ دلار مي‌گرفتم‌. يك‌ ده‌ دلاري‌ بود و يك‌ دو دلاري‌...اما وقتي‌ بيست‌ و پنج‌ سالم‌ بود و آن‌ چك‌ دستمزد را از شركت‌ رپرتوار گرفتم‌ سريع‌ به‌ يك‌ رستوران‌ رفتم‌ و مارتيني‌ و استيك‌ سفارش‌ دادم‌. پس‌ از آن‌، تقريبا هميشه‌ پول‌ به‌ مقدار كافي‌ داشته‌ام‌.
  • خيلي‌ جوان‌ بودم‌ وقتي‌ فيلمبرداري‌ پدرخوانده‌ شروع‌ شد. يادم‌ است‌ كه‌ در سيسيل‌ بوديم‌ و هواي‌ آنجا خيلي‌ گرم‌ و داغ‌ بود. چنان‌ بود كه‌ از گرما نمي‌توانستيم‌ بخوابيم‌ و رفتن‌ به‌ بيرون‌ هم‌ مقدور نبود و تنها چاره‌ نشستن‌ در خانه‌ بود. آنجا فكر مي‌كردم‌ كه‌ اينجا چكار مي‌كنم‌؟تمام‌ سياهي‌ لشگرهاي‌ سيسيلي‌ لباس‌هاي‌ پشمي‌ مي‌پوشيدند. يادم‌ مي‌آيد كه‌ تمام‌ روز را كار مي‌كرديم‌ و روزي‌ يكي‌ از سياهي‌ لشگرهاي‌ سيسيلي‌ گفت‌ كه‌ هوا خيلي‌ داغ‌ است‌ و اجازه‌ بدهيد چند دقيقه‌يي‌ استراحت‌ كنيم‌ كه‌ مدير توليد گفت‌ مي‌تواني‌ كاملا استراحت‌ كني‌ چون‌ از فيلم‌ اخراج‌ شدي‌! آن‌ سياه‌ لشگر هيچ‌ پولي‌ نداشت‌، معلوم‌ بود كه‌ ندارد و بخاطر پول‌ در چنين‌ شرايط‌ سختي‌ كار مي‌كند. اما حرفي‌ نزد، شانه‌اش‌ را بالا انداخت‌ و راهش‌ را كشيد و رفت‌. آنجا به‌ خودم‌ گفتم‌ كه‌ قهرمان‌ زندگي‌ من‌ اين‌ مرد است‌. چيزهايي‌ هستند كه‌ در سر من‌ مانده‌اند و نمي‌توانم‌ فراموششان‌ كنم‌. يكي‌ از آنها همان‌ مرد سياهي‌لشگر است‌ كه‌ دوستش‌ داشتم‌ و از كارش‌ خوشم‌ آمد اما چه‌ كار مي‌توانستم‌ برايش‌ بكنم‌? كاري‌ نمي‌توانستم‌ بكنم‌. حالا هم‌ نمي‌توانم‌ كاري‌ كنم‌. اما از آزادي‌ آن‌ مرد خوشم‌ آمد و حالم‌ خيلي‌ خوب‌ شد. حالا ديگر لباس‌هاي‌ پشمي‌ را دوست‌ داشتم‌!

آل پاچینو، از زبان خودش3

 

  • نمي‌دانستم‌ قرار است‌ فيلم‌ پدرخوانده‌ چطور فيلمي‌ شود. و بعد يك‌ اتفاق‌ جالب‌ رخ‌ داد. ما در نيويورك‌ بوديم‌ و مراسم‌ خاكسپاري‌ دون‌ كورلئونه‌ را فيلمبرداري‌ مي‌كرديم‌. تمام‌ روز را كار كرده‌ بوديم‌. ساعت‌ شش‌ بود و داشتم‌ به‌ خانه‌ مي‌رفتم‌ ديدم‌ كه‌ فرانسيس‌ كاپولا روي‌ يك‌ سنگ‌ قبر نشسته‌ و دارد گريه‌ مي‌كند. داشت‌ هق‌هق‌ مي‌زد. ازش‌ پرسيدم‌ كه‌: فرانسيس‌ چي‌ شده‌! گفت‌ كه‌ آنها اجازه‌ فيلمبرداري‌ مجدد از صحنه‌ را به‌ من‌ نمي‌دهند. او نشسته‌ بود و داشت‌ براي‌ يك‌ صحنه‌ از فيلم‌ گريه‌ مي‌كرد و من‌ گفتم‌ كه‌ او همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ اين‌ فيلم‌ را خوب‌ خواهد ساخت‌ چرا كه‌ اشتياقي‌ بي‌ حد و حصر داشت‌. هنوز هم‌ آن‌ لحظه‌ را نمي‌توانم‌ به‌ وضوح‌ حس‌ كنم‌. او اهل‌ كار بود و عاشق‌ كار. شايد كار كردن‌ با چنان‌ آدم‌هايي‌ سخت‌ باشد، اما نتيجه‌اش‌ به‌ تمام‌ سختي‌ها مي‌ارزد...
  • تا بيست‌ و پنج‌ سالگي‌ اصلا رانندگي‌ بلد نبودم‌. لازم‌ هم‌ نبود تا رانندگي‌ ياد بگيرم‌. اما بعد، بخاطر فيلم‌ها اين‌ نياز را حس‌ كردم‌. بعد هم‌ پول‌ داشتم‌ و توانستم‌ يك‌ ماشين‌ بخرم‌. با رفيقم‌ چارلي‌ رفتيم‌ و بي‌ام‌و سفيدي‌ را خريديم‌. سوار ماشين‌ شديم‌ و به‌ آپارتمان‌ من‌ در منهتن‌ رفتيم‌. مشغول‌ رانندگي‌ كه‌ بودم‌ به‌ خودم‌ گفتم‌: اين‌ من‌ نيستم‌ و يك‌ جاي‌ كار ايراد دارد. ولي‌ به‌ خودم‌ جواب‌ دادم‌: چه‌ غلطي‌ داري‌ مي‌كني‌، پيش‌ از اينها بايد جلو مي‌رفتي‌! ماشين‌ را پارك‌ كردم‌ و بالا رفتيم‌ تا يك‌ فنجان‌ قهوه‌ بخوريم‌. وقتي‌ مي‌خواستم‌ چارلي‌ را به‌ خانه‌اش‌ برسانم‌ ديدم‌ ماشين‌ نيست‌ و آن‌ را دزديده‌ بودند. يادم‌ مي‌ آيد كه‌ به‌ جاي‌ خالي‌ ماشين‌ نگاه‌ مي‌كردم‌، به‌ چارلي‌ هم‌ و سپس‌ بي‌اراده‌ مي‌خنديدم‌...
  • و من‌ به‌ ياد گذشته‌ افتادم‌. سال‌ها قبل‌ من‌ و چارلي‌ هر دو موتور داشتيم‌ و به‌ رستوران‌هاي‌ خيابان‌ هوستون‌ مي‌رفتيم‌. رابطه‌يي‌ كه‌ من‌ با موتورم‌ داشتم‌ متفاوت‌ از رابطه‌يي‌ بود كه‌ با ماشين‌ برقرار كرده‌ بودم‌. من‌ آن‌ موتور را سال‌ها داشتم‌ و با آن‌ از برانكن‌ به‌ منهتن‌ آمده‌ بودم‌. در آن‌ زمان‌ پولي‌ نداشتم‌ و آن‌ موتور فقط‌ و فقط‌ مرا جابجا نمي‌كرد بلكه‌ يك‌ منبع‌ عظيم‌ لذت‌ و خوشگذراني‌ هم‌ بود. آن‌ يكي‌ از معدود كارهايي‌ بود كه‌ مي‌توانستم‌ در هر حالي‌ انجام‌ دهم‌ و فكر بي‌پولي‌ هم‌ نباشم‌. به‌ هر حال‌ چارلي‌ و من‌ موتورهايمان‌ را پارك‌ كرديم‌ و رفتيم‌ و چند هات‌ داگ‌ خورديم‌. اين‌ دقيقا پس‌ از سرقت‌ بود و در آن‌ رستوران‌، هر چند لحظه‌ يك‌ بار بر مي‌گشتم‌ و به‌ موتورها نگاه‌ مي‌كردم‌ كه‌ مبادا آنها را هم‌ دزديده‌ باشند. كه‌ بعد دزديدند و جاي‌ خالي‌ آنها را ديدم‌ و ديگر نخنديدم‌. به‌ ماشين‌ مي‌شد خنديد، اما موتورها...
  • يك‌ دوست‌ خيلي‌ نزديك‌ داشتم‌ كه‌ در سن‌ سي‌و پنج‌ سالگي‌ به‌ دليل‌ سرطان‌ از دنيا رفت‌. خيلي‌ با او نزديك‌ بودم‌ و هميشه‌ در كنارش‌ بودم‌. اتفاقي‌ در آخرين‌ روزهاي‌ عمرش‌ افتاد كه‌ من‌ هيچ‌گاه‌ فراموشش‌ نخواهم‌ كرد. بيرون‌ اتاق‌ او، پدر و مادرش‌ آمدند تا او را ببينند. او يك‌ رابطه‌ بسيار پيچيده‌ با پدر و مادرش‌ داشت‌ و آنها او را براي‌ سال‌ها نديده‌ بودند. اما عشق‌ ميان‌شان‌ آشكار بود. به‌ هر حال‌، من‌ در بيرون‌ اتاق‌ بودم‌ و پدر رفيقم‌ با او داخل‌ اتاق‌ بود. سپس‌ پدرش‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد و مستقيم‌ در چشم‌هاي‌ من‌ زل‌ زد و گفت‌: ما چه‌ كار بايد بكنيم‌? من‌ گيج‌ بودم‌، ولي‌ او دستم‌ را گرفت‌ و دوباره‌ به‌ چشمان‌ من‌ زل‌ زد: كاش‌ اين‌ بيماري‌ را من‌ گرفته‌ بودم‌. او آماده‌ مردن‌ بجاي‌ فرزندش‌ بود و از من‌ هم‌ براي‌ اين‌ كار كمك‌ مي‌خواست‌. خيلي‌ لحظه‌ باشكوهي‌ بود كه‌ آن‌ موقع‌ دركش‌ نمي‌كردم‌ ولي‌ حالا كه‌ خودم‌ هم‌ بچه‌ دارم‌ مي‌فهمم‌ آن‌ مرد در آن‌ لحظات‌ چه‌ حالي‌ داشته‌ است‌.
  • پدرم‌ را درست‌ و حسابي‌ نمي‌شناختم‌. او يك‌ حسابدار بود. اواخر عمرش‌ توانست‌ براي‌ خودش‌ در كاليفرنيا يك‌ رستوران‌ كوچك‌ بخرد. آن‌ رستوران‌ تنها جايي‌ بود كه‌ پدرم‌ در آنجا احساس‌ راحتي‌ مي‌كرد. روزي‌ رفتم‌ تا او را ببينم‌. يادم‌ مي‌آيد كه‌ بخاطر اينكه‌ مي‌خواستم‌ به‌ دستشويي‌ بروم‌ خجالت‌ مي‌كشيدم‌. همچنان‌ كه‌ داشتم‌ مي‌رفتم‌، ديدم‌ او دست‌ بر شانه‌ من‌ گذاشته‌ است‌. شايد فكر مي‌كرد كه‌ در حقم‌ بدي‌ كرده‌ و مي‌خواست‌ آن‌ لحظه‌ مهرباني‌اش‌ را نشان‌ دهد.پدرم‌ پنج‌ بار در عمرش‌ ازدواج‌ كرده‌ بود. اين‌ چه‌ معنايي‌ مي‌توانست‌ داشته‌ باشد؟ پدرم‌ عاشق‌ ازدواج‌ كردن‌ بود.اين‌ به‌ من‌ ياد داد كه‌ همه‌ ما انسان‌ها مخلوقات‌ لذت‌طلبي‌ هستيم‌.

آل پاچینو، از زبان خودش4

  • در اواخر دهه‌ هشتاد من‌ حدود چهار سال‌ در هيچ‌ فيلمي‌ بازي‌ نكردم‌. اين‌ يك‌ تصميم‌ آگاهانه‌ نبود بلكه‌ فقط‌ و فقط‌ پس‌ از اينكه‌ من‌ از نتيجه‌ چند فيلمي‌ كه‌ در آن‌ سال‌ها بازي‌ كرده‌ بود، ناشاد بودم‌، خود به‌ خود پيش‌ آمد.
  • نمي‌خواهم‌ اسم‌ فيلم‌هاي‌ بدم‌ را بياورم‌. اما وقتي‌ كاري‌ كه‌ بالقوه‌ ارزشمند است‌، بد از كار در مي‌آيد خيلي‌ آزاردهنده‌ است‌. مي‌دانيد بازيگرهايي‌ كه‌ نتوانند ديالوگ‌هايشان‌ را حفظ‌ كنند چه‌ زجري‌ مي‌كشند؟ خيلي‌ سخت‌ است‌، اما كابوس‌ اصلي‌ من‌ زماني‌ است‌ كه‌ در فيلمي‌ بازي‌ مي‌كنم‌ كه‌ فيلم‌ خوبي‌ نمي‌شود. در روياهايم‌ به‌ خودم‌ مي‌گويم‌: اما نمي‌دانستم‌ كه‌ دارم‌ اين‌ فيلم‌ را بازي‌ مي‌كنم‌. اين‌ يك‌ اشتباه‌ بود. واقعا، من‌ اصلا نمي‌دانستم‌ كه‌ جلوي‌ دوربين‌ هستم‌.
  • چهار سال‌ بيكاري‌ فرصت‌ تنفس‌ و يك‌ نوع‌ بازنگري‌ را به‌ من‌ داد. ديدم‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواهد كارهايي‌ را كه‌ در جواني‌ انجام‌ داده‌ بودم‌ دوباره‌ تكرار كنم‌. يك‌ هنرپيشه‌ كه‌ پول‌ زيادي‌ هم‌ دارد بالاخره‌ طريقه‌ خرج‌ كردن‌ آن‌ را پيدا مي‌كند. من‌ هم‌ كل‌ پولم‌ را خرج‌ ساخت‌ فيلم‌ طغل‌ضقعغل‌ح‌ ف‌ضطكث كردم‌ و آن‌ را هم‌ هيچگاه‌ اكران‌ نكردم‌. چند نمايشنامه‌ هم‌ كار كردم‌. چند سال‌ كه‌ گذشت‌ ديدم‌ پولم‌ ته‌ كشيده‌ و دارم‌ ورشكست‌ مي‌شوم‌. اما مي‌دانيد چه‌ چيزي‌ بيش‌ ار همه‌ مرا اذيت‌ كرد؟ داشتم‌ در پارك‌ مركزي‌ قدم‌ مي‌زدم‌ كه‌ يكي‌ كه‌ نمي‌شناختمش‌ پيشم‌ آمد و گفت‌: هي‌، چي‌ شده‌، خيلي‌ وقته‌ كه‌ ديگه‌ تو فيلمها نيستي‌?. خواستم‌ جوابي‌ بدهم‌ كه‌ گفت‌: ولمون‌ كن‌، همه‌ مي‌خواهند تو را روي‌ پرده‌ها ببينند. آنجا فهميدم‌ كه‌ بخاطر چيزهايي‌ كه‌ به‌ من‌ داده‌ شده‌ آدم‌ خوش‌شانسي‌ هستم‌ و نمي‌توانستم‌ از اين‌ خوش‌شانسي‌ استفاده‌ كنم‌.
  • حسي‌ كه‌ موقع‌ دريافت‌ اسكار براي‌ فيلم‌ بوي‌ خوش‌ زن‌ داشتم‌ باعث‌ تعجب‌ خودم‌ شد. آن‌ يك‌ حس‌ جديد بود. هيچگاه‌ پيش‌ از آن‌ تجربه‌اش‌ نكرده‌ بودم‌. حالا ديگر به‌ آن‌ مجسمه‌ چندان‌ توجهي‌ ندارم‌ اما وقتي‌ آن‌ را گرفتم‌، حس‌ قهرماني‌ را داشتم‌ كه‌ در مسابقات‌ المپيك‌ يك‌ مدال‌ طلا دريافت‌ كرده‌ است‌. اين‌ حس‌ چندماه‌ با من‌ بود. حسي‌ شبيه‌ اينكه‌ شما در يك‌ كورس‌ برنده‌ مي‌شويد و همه‌ هم‌ مي‌دانند كه‌ شما برنده‌ايد. اين‌ يك‌ حس‌ بي‌نظير ايجاد مي‌كند، يك‌ حس‌ عالي‌ و كامل‌. كاش‌ مي‌توانستم‌ كلمات‌ بهتري‌ براي‌ توصيف‌ آن‌ پيدا كنم‌.
  • در فيلم‌ بي‌خوابي‌ صحنه‌يي‌ هست‌ كه‌ من‌ كاراكتري‌ را كه‌ نقش‌ او را رابين‌ ويليامز بازي‌ مي‌كند دارم‌ تعقيب‌ مي‌كنم‌. اين‌ تعقيب‌ در رودخانه‌ مانندي‌ با آب‌ سرد انجام‌ مي‌شود. حس‌ صحنه‌ چيزي‌ مثل‌ يك‌ رقا كامل‌ است‌. اما اين‌ را بگويم‌ كه‌ چنان‌ صحنه‌يي‌ نمي‌تواند تمام‌ و كمال‌ كار شود. چنان‌ صحنه‌يي‌ بايد خود انگيخته‌ و خودجوش‌ باشد و آن‌ صحنه‌ هم‌ چنان‌ بود.
  • بايد بگويم‌ كه‌ من‌ از به‌ كار بردن‌ واژه‌هاي‌ كامل‌ و كمال‌ پرهيز مي‌كنم‌. چيز كامل‌ و درست‌ وجود ندارد . مثلا يك‌ سيب‌ وجود دارد و يك‌ سيبي‌ كه‌ كاملا شبيه‌ يك‌ سيب‌ كامل‌ و درخشان‌ است‌. اما مساله‌ اين‌ است‌ كه‌ وقتي‌ اين‌ سيب‌ دومي‌ درخشان‌ و كامل‌ را كه‌ ساخته‌ شده‌ گاز مي‌زنيد، طعم‌ و مزه‌ سيب‌ واقعي‌ را نمي‌دهد و ممكن‌ است‌ دندانتان‌ هم‌ بشكند. مساله‌ كمال‌ ايجاد كردن‌ هم‌ همين‌ است‌. كمال‌ بايد باشد نه‌ اينكه‌ ايجاد شود.
  • پس‌ از هر فيلمي‌ همفري‌ بوگارت‌ حتي‌ در دوران‌ پاياني‌ كارش‌ نگران‌ اين‌ بود كه‌ مبادا نقش‌ جديدي‌ به‌ او پيشنهاد نشود. اگر نقشي‌ نداشته‌ باشيد كاري‌ نخواهيد داشت‌، تاؤيري‌ نخواهيد داشت‌ و خلاقيتي‌ نخواهيد داشت‌. يك‌ هنرپيشه‌ فقط‌ و فقط‌ زندگي‌ مي‌كند با اين‌ اميد كه‌ نقشي‌ جديد به‌ او پيشنهاد شود و رنگي‌ جديد به‌ زندگي‌اش‌ بدهد.

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت