شفا گرفتن شاعر جذامی از امام حسین (ع)

بستن


شفا گرفتن شاعر جذامی از امام حسین (ع)

 

شفا گرفتن شاعر جذامی از امام حسین (ع)

مرحوم حاج ملا اسمعیل سبزوارى در کتاب «عدد السنه» کیفیت خواب مقبل را از «حزن المؤمنین» نقل نموده، و فرموده که خود احقر در اصفهان، در خانواده ى مقبل، کیفیت خواب را به خط خود او نیز دیدم، که خوابش را نقل نموده که در سالى زوّار بسیار، از اصفهان، به جهت زیارت عاشوراء عازم کربلا شدند. و من مرد تهیدستى بودم. به یکى از دوستان خود گفتم که میترسم بمیرم و آرزوى زیارت سیدالشهداء روحى له الفداء در دلم بماند. پس او، دلش بر من سوخت و بر حال من رقت نموده، گفت: اگر جز فقر عذرى ندارى، بیا و برویم، تا کربلا مهمان من باش. پس به اتفاق رفیق شفیق روانه شدیم. در نزدیکى گلپایگان، جمعى از قطّاع الطریق، شبانه بر سر زوّار ریختند و همه را غارت نمودند. و ایشان برهنه و عریان وارد گلپایگان شدند. برخى قرض کردند و رفتند. من همانجا ماندم. نه اسباب رفتن داشتم، نه دل برگشتن، تا آنکه ماه محرم شد. حسینیه اى در آنجا بود که شبها شیعیان در آن مشغول عزادارى بودند. من هم در آنجا بسر مى بردم و شب و روز مى گریستم. در اواخر شب، خوابم ربود. در عالم واقعه، دیدم وارد کربلا شدم، و رفتم به جانب حرم که مشرّف شوم. اذن دخول مى خواستم. شخصى مرا مانع شد، و به دست اشاره کرد: برگرد که حال، وقت زیارت تو نیست. گفتم: بنا نبود حرم جناب ابیعبدالله علیه السلام حاجب داشته باشد.

  • هر که بخواهد گو بیا و هر که خواهد گو برو کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

گفت: اى مقبل، حال حضرت زهرا و مادرش خدیجه کبرى و مریم و حوّا و آسیه و جمعى از حورالعین، با جمعى از انبیا، به زیارت آمده اند. قدرى تأمّل کن، آنها که فارغ شدند: نوبت تو است. گفتم: تو کیستى؟ گفت من ملکى هستم از جمله ى حافّین حول حرم مطهّر که دائم براى زوّار استغفار مى کنم. پس دست مرا گرفته در میان صحن گردش میداد. جمعى را در صحن مقدّس مى دیدیم که شباهت به اهل دنیا نداشتند. پس رسیدیم به موضعى که در آن محفلى بود آراسته، و جمعى موقّر و با خضوع و خشوع نشسته بودند. پرسید: اینها را مى شناسى؟ گفتم: نه. گفت: اینها حضرات انبیا هستند که به زیارت سیدالشهداء صلوات الله علیه آمده اند. آنکه بر همه مصدر نشسته، حضرت آدم ابوالبشر صفى الله علیه السلام است. و آنکه در طرف یمین او نشسته، حضرت نوح نجىّ الله است. و در طرف یسارش حضرت ابراهیم خلیل الله است. و آن یکى شیث است. و آن دیگرى ادریس است، و آن هود، و آن صالح، و آن اسماعیل، و آن اسحاق، و آن داود، و آن سلیمان، و آن کلیم الله و آن روح الله است (صلوات الله علیهم اجمعین). در آن اثنا دیدم بزرگوارى از حرم بیرون آمده، در حالتى که دو نفر، زیر بغلهاى او را گرفته بودند. پس همه ى انبیاء برخاستند و تعظیم او نمودند. این بزرگوار رفت و در صدر مجلس نشست، و بعد از لحظه اى سر بلند کرد و فرمود: محتشم را بیاورید.
پرسیدم: این بزرگوار کیست؟ گفت خاتم انبیاء محمد مصطفى صلى الله علیه و آله است. ساعتى نگذاشت که محتشم را آوردند. و او مردى بود که کوتاه قد و قامت و خوش سیما. و عمامه اى ژولیده بر سر داشت. پس او تعظیم کرد و ایستاد. حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: اى محتشم، امشب شب عاشوراء است، پیغمبران براى زیارت فرزندم حسین علیه السلام آمده اند. مى خواهند عزادارى کنند. برو بالاى منبر، و از اشعار دلسوز خود بخوان، تا ما بگرییم. به امر پیغمبر صلى الله علیه و آله منبرى گذاشتند، و محتشم رفت، و در پلّه ى اول ایستاد. پیغمبر اشاره کرد بالاتر برو. در پله ى دوم ایستاد. فرمود: بالاتر برو تا آنکه در پله ى نهم منبر ایستاد. فرمود بخوان. مقبل میگوید: حواسم را جمع نمودم، ببینم محتشم کدام بند مرثیه را مى خواند، که از همه دلسوزتر است. شروع کرد به خواندن این بند:

  • کشتى شکست خورده ى طوفان کربلا در خاک و خون فتاده به میدان کربلا
  • گر چشم روزگار، بر او فاش مى گریست خون مى گذشت از سر ایوان کربلا
  • از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

عرض کرد: یا رسول الله!

  • بودند دیو و دد، همه سیراب و مى مکید خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

صداى پیغمبر صلى الله علیه و آله به نالید بلند شد. و رو به انبیاء کرد و فرمود: ببینید امت من با فرزند من چه کرده اند. آبى را که خدا بر کلاب ذئاب و کفّار مباح کرده، امت من بر اولاد من حرام کردند. پس محتشم، شروع کرد به این مرثیه:

  • روزى که شد به نیزه، سر آن بزرگوار خورشید، سر برهنه بر آمد ز کوهسار
  • موجى به جنبش آمد و برخاست کوه کوه ابرى به بارش آمد و بگریست زار زار

چون محتشم به این شعر رسید، پیغمبران همه دست بر سر زدند. محتشم رو به پیغمبران کرده و گفت:

  • جمعى که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بى عمارى و محمل، شتر سوار

پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: بلى، این جزاى من بود که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند. محتشم سکوت کرد و ایستاد، که پیغمبر صلى الله علیه و آله او را مرخّص فرماید. محتشم، هنوز دل ما از گریه خالى نشده است، بخوان. محتشم شوقى پیدا کرد و به هیجان آمد، که پیغمبر میل دارد از اشعار او بگرید. عمّامه از سر برداشت، و بر زمین زد، و با دستش اشاره نمود بطرف قبر حضرت سیدالشهداء علیه السلام. و عرض کرد: یا رسول الله، منتظرى من بخوانم بشنوى؟ اینجا نظر کن:

  • این کشته ى فتاده به هامون، حسین توست و این صید دست و پا زده در خون، حسین توست

ملکى صدا زد: محتشم، پیغمبر غش کرد.

  • آب خاموش محتشم که دل سنگ شد مرغ هوا و ماهى دریا کباب شد

شفا گرفتن شاعر جذامی از امام حسین (ع)

محتشم از منبر به زیر آمد. چون رسول خدا صلى الله علیه و آله به هوش آمد، رداى مبارک خود را خلعت به او عطا فرمود. مقبل میگوید: با خود گفتم: خاک بر سرت اى بى قابلیت. این همه شعر و مرثیه گفته اى. حال معلوم شد که پسند نشده. تو حاضر بودی و پیغمبر صلى الله علیه و آله اعتنا نفرمود به تو و محتشم را احضار فرمود. و (محتشم) اشعار خود را خواند و پیغمبران گریستند و به خلعت مفتخر گردید. پس خود را بسیار ملامت نمودم. و راضى بودم که زمین شکافته شود و من بر زمین فرو روم. و خواستم زودتر از صحن بیرون روم که مبادا آشنائى مرا ببیند، و خجالت بکشم. چون روانه شدم و نزدیک درب صحن رسیدم، دیدم حوریه اى سیاه پوش از حرم بیرون آمد، دوان دوان رفت خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله و عرض کرد: یا رسول الله، دخترت فاطمه سلام الله علیها مى گوید: چرا دل مقبل را شکستى؟ او هم براى فرزندم حسین علیه السلام مرثیه گفت. آنگاه پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: مقبل، بیا. دخترم فاطمه علیهاالسلام میل دارد تو هم اشعار خود را بخوانى. مقبل مى گوید: بدین شعف، چیزى نمانده بود که جانم از بدن برود. آمدم تعظیم کردم. رفتم بالاى منبر. در پله ى اول ایستادم. حضرت نفرمود بالاتر برو. فرمود: بخوان. پس دانستم که میان من و محتشم، چقدر فرق است. با خود خیال مى کردم که در مقابل آن مرثیه هاى دلسوز پرگریه ى محتشم چه بخوانم. یادم آمد که واقعه ى شهادت را از همه بهتر به نظم درآورده ام. چند بیت شعر خواندم. عرض کردم: یا رسول الله !

  • روایت است که چون تنگ شد بر او میدان فتاد از حرکت، ذوالجناح از جولان
  • نه ذوالجناح، دگر تاب استقامت داشت نه سید الشهداء بر جدال طاقت داشت
  • هوا ز باد مخالف، چون قیر گون گردید عزیز فاطمه، از اسب سرنگون گردید
  • بلند مرتبه شاهى ز صدر زین افتاد اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد

چون این شعر را خواندم، صداى شیون بلند شد. پیغمبر صلى الله علیه و آله بر سر میزد، و مى گفت: وا والده، که یکمرتبه حوریه اى صدا زد: مقبل، بس است. فاطمه روى قبر حسین علیهماالسلام غش کرد. مقبل مى گوید: از منبر فرود آمدم. در دلم گذشت کاش مرا هم خلعتى مرحمت مى کردند، که در نزد امثال و اقران، و نزد محتشم سرافراز میشدم؛ که ناگاه دیدم از حرم مطهر، جوانى بى سر، با بدن پاره پاره بیرون آمد. و از حلقوم بریده فرمود: مقبل، دلت نشکند، خلعت ترا هم خودم میدهم.
(مراجعه شود: عدد السنه، تالیف مرحوم حاج ملا اسمعیل سبزوارى، چاپ اسلامیه، مجلس ۳۲، ص ۱۶۹- ۱۶۶٫
و نیز: کتاب جواهر الکلام العددیه، تالیف مرحوم حاج میرزا حسن اشرف الواعظین، جلد اول، چاپ ۱۳۶۲ قمرى، تبریز، ص ۲۵۸- ۲۵۶، که این تفصیل را از عدد السنه نقل کرده است).

 

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت