پرسشی که پیامبر را خنداند

بستن


پرسشی که پیامبر را خنداند

 

در روایات نقل شده روزی پیامبر بزرگوار اسلام بسیار ناراحت بودند آن گونه که رنگ چهره ی شان دگرگون شده بود . در آن هنگام عربی از راه رسید و خواست که به حضور حضرت برود و ازایشان در باب مشکلی سوالی بپرسد.

اصحاب به مرد عرب حال پیامبر را باز گفتند و از وی خواستند روزی دیگر به خدمت ایشان برسد که پیامبر مکدر نباشند.

اعرابی گفت: مرا اجازت دهید تا به به خدمت ایشان رسم به خدایی  که او را به نبوت برانگیخت دست نمیکشم تا آنکه ایشان را بخندانم.

پس از کسب اجازه به خدمت حضرت رسید وعرض کرد: ای رسول خدا شنیده ایم که در هنگام ظهور دجّال، او با قدری آبگوشت ظاهر میگردد ونزد مردم می رود ،حال آن که مردم از شدت قحطی و گرسنگی در حال مرگ هستند . حال مشکل من این است که اگر در آن وضع او را ببینم باید از آن غذا نخورم تا بمیرم یا آنکه بخورم و چون سیر شدم از او بیزاری جسته به خداوند اقرار نمایم؟

رسول اکرم (ص) از پرسش آن مرد به اندازه ای خندیدند که دندان های مبارکشان نمودار گشت و فرمودند: خداوند تو را از او بی نیاز خواهد ساخت به آنچه مومنین را بی نیاز می سازد.

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تازه سازی

ورود کاربر

RSS مطالب

آمار سایت

آمار سایت

تعداد اعضای سایت

شما هم به ما بپیوندید.

عضویت رایگان است.

عضویت در سایت